تبليغاتX
صریر بی صدا
88/09/08

 

ـــ دهان خاطره هایم طعم سیب ترش گاز زده ایست.

ـــ هوا دارد باز سرد میشود. برف می خواهد ببارد انگار. آب ته چاه پیداست هنوز؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:13     | 

~ ~ ~
88/08/06

 

سپرده ام خودم را به خدای باران، به خدای باد ، خدای خاک و خدای دریا. سپرده ام که برایم سوغات بیاورد از آن بالا. سپرده ام که ببینم این سفر چقدر قرار است طولانی شود. من مانده ام و سایه ای که به جاده، غروب را نقاشی می کند.

امروز دلم را سپرده ام که بسپارد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:11     | 

~ ~ ~
88/07/28

 

پاییز دارد کم کم خودش را نشان میدهد . پاییز آمد تا آن گل های شقایق وحشی باغ خیال همیشه بهار با آمدنش بپژمرند و زمستان می آید تا پوش یخ زدگی را بر روی همه ی زمین و خاطره ها بکشاند.

پاییز آغاز رنگ عوض کردن هاست به سمت مرگ سپید سرد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:19     | 

~ ~ ~
88/06/08

 

این چند روزی که پادگان آموزشی بودم چقدر خاطره دارم. البته یک مقدار برای دوستان تعریف کردم.

کلی هم دوست هم خدمتی پیدا کردم. از همه جای ایران.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:49     | 

~ ~ ~
88/06/01

 

رفتنی باید برود حتی اگر معاف شده باشد. این حرف ها سرش نمیشود.

این لحظات اعصاب خوردیش سر این است که کلی خاطره سرت آوار میشود.

دعایتان را بدرقه ی راهم می خواهم .

یا حق.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:26     | 

~ ~ ~
88/05/25

 

کسی را می خواهم برایم داستان بخواند داستان از ان دور ها . تا دور شوم. آخر دارم دور میشوم . نمیدانم دیر یا زود اما دور میشوم.

داستان آن دره های همیشه سایه و تا نیمه تابستان پر از برف. داستان آدم های دهاتی و ساده. داستان آبی های همیشه جاری بهار از چشمه ها و آسمانهای بعد از بارش.

دلم میخواهد داستان سفر کردن برایم بخواند قصه گو. داستان سفر قوی آسمان تابستان.

خسته ام از تاب و گرمای داغ این روز ها .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:40     | 

~ ~ ~
88/05/22

 

عجب روزگاریست. چرخ و چرخ، گردونه گردونه ، بالا بالا ، پایین پایین.

بی ربط : اونقدر سر حرفش واینساده بود که حتی بش بگم دیدی همون شد که میگفتم و تو هی میگفتی نه!

 باز هم بی ربط: انبوهی از پوچ ها هیچستانی برایمان ساخته که در زندگیه در آن غوطه وریم.وای که این هیچ ها خاطره هایی باشند و تو آدم زندگی با گذشته ها.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:47     | 

~ ~ ~
88/04/30

 

باز هم توهم صدایش، دو خط سپیدار خیال را پر میکند از صدای چلچله های پر هیاهوی بهاری ، در هم و بر هم، در کنار جوی همیشه جاری آبگون زمان.

 

جاده های خاکی چشم در انتهای راه

پر از همهمه ی آمد و شد ساکنان این دیار

نه انگار نداری تو هیچ تعلقی

به برکه های پر از سراب یا که مرداب این دیار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:12     | 

~ ~ ~
88/04/27

 

گر چه از خیالمان میگذشت، باورمان نمی شد فردا اینچنین باشد.

پیچه ایست در ذهن و به رسم خود می تابد.تو میمانی و فراز و فرود، با هر گردنه ی این مسیر.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:40     | 

~ ~ ~
88/02/31

 

این روز ها رفیق طعم دیگری میدهد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36     | 

~ ~ ~
88/02/28

 

ــ خوابیم و او رفت. بزرگا که بزرگی رفت.


ــ دستور توفق طرح صادر شد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:15     | 

~ ~ ~
88/02/06

 

این ساعتها و روز ها دارد برای بار ۲۶ ام تکرار میشود. یکبار دیگر هم گذشت. از دشت شقایق های وحشی همیشه بهار سال قبل گذشتم و از هزار راه و بیراه و همچنان به خم هیچ کوچه ای هم نرسیده ام. احساس عجیب و غریبی است. بزرگ شدنی که نمیدانی خوب است یا بد.


 اعتماد و خیال بافی، چوب خوردن هم دارد . آن هم چوب دو سر نجس یا طلا.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:10     | 

~ ~ ~
88/02/03

 

آدمهای پولدار ماشینشان را میفروشند و یکی نو میخرند. دنیای ماشینی همین است دیگر. آدمهای ماشینی ، ماشینهای آدمی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:42     | 

~ ~ ~
88/01/29

 

بعضی ها رو سفیدی سنگ پای قزوین را خریده اند.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:17     | 

~ ~ ~
88/01/25

 

ـــ می بینی آسمان هم هر روز می آید و اشک میریزد، اما با اینکه بهار است بی هیچ غر غری . آرام آرام . ولی دل پری دارد ها.

ـــ می خواهند لحاف بغض را به زور در گلویت بچپانند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:30     | 

~ ~ ~
88/01/23

 

گرگ ها قابل احترامند. دل و جرات دارند و به شکار حمله میکنند اما کفتار ها میگذارند زخم که برداشت، لاشه که شد، می آیند سراغ صید.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:36     | 

~ ~ ~
88/01/21

 

تیک تاک ثانیه ها ایستاده است

ساعتها تغییر کرده اند

زمان ه عوض شده است

دیگر نمی توان میان واژه ها و فریاد پیوندی گذاشت

او وارهید از این دژخیم سپید

 و بازگشت به سیاه چال زمان.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:42     | 

~ ~ ~
88/01/19

 

غمینه سنگ سیرتی یا صورتی، چهره اش پر است از غبار، و گسل این تکه ی خاکی جوی آبهای فصلی ایام. سپید رویانی که منشا میگیرند از خاک، شروع برف رنگی گشسته است بر قله ی باد ساب این مخلوق.

نقاش ها و خطاط ها امضا می کنند پای اثرشان، نمیدانم بازیگردان زمانه چگونه اثبات میکند حکمش را که گاهی کسی دیگر داده است.

همان شد که فکر میکردم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:55     | 

~ ~ ~
88/01/16

 

من در اين باديه بيمار عطش بودم و انگارلب درياي توام

و کويري خشک مرا گرداگرد پوشانده بود
 و خيالي و سرابي که هست چشمه ي آب 
دلم اما تهش قرص نبود 
زير پاي چشمانت مرا آويختند
لگد صندليش مال تو بود
نه کمندي
نه سر زلفي
نه همان قامت سروي 
تو بودي و خودت
آن کوير سوزان و بيرحم 
آن کوير سوزان و بيرحم گرداگرد 
و من بيمار عطش

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:16     | 

~ ~ ~
88/01/14

 

باران باریده بود.آن هم زیاد. حتی سیل آمد،ولی آسمان آبی تر از همیشه شد،بعد از باران. آسمان پاک پاک. بهار با همه اعتدالش پر است از این غرش ها و خروش ها و بعد آبی ها و پاکی ها. زندگی هم بهار دارد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:27     | 

~ ~ ~
88/01/09

 

دست های نوازشگر بهار که روی شاخه های خشکیده درختی کشیده می شود، نرم نرمک شعله های سبز شوق از ساقه های تکیده سر بر می آورند. برگ های نو، تک مانده سیاه و خشکیده برگ های قدیمی را هم درون رود گذران عمر زیر پایشان میفرستند تا همیشه ی تاریخ از یاد برده شوند. آنگاه درختان شکوفه می دهند.

کجایی بهار؟؟؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:47     | 

~ ~ ~
87/12/30

 

خوشی را داشتند تقسیم می کردند،هسته تلخ هلوی خاطراتش به ما رسید.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:43     | 

~ ~ ~
87/12/23

 

آفتاب جنوب که به کله ات می خورد، پسینه های مغز در قل و قل کاسه سر، بالا و پایین میرود.

در زیر لحاف تکه تکه آسمان ، چشمانت مور مور نوازش چشمک های بالایی است و تو گنجشک درخت خیال و خاطره. نمی دانم این شب های مرور خط های صفحه ی ذهن به هزار و یک شب خواهد رسید،با این روز های کشدار شک و تردیدش؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:21     | 

~ ~ ~
87/12/14

 

ـــ بدور بادمان منجر شد به رفتن به شهری کثیف و یحتمل باز به جایی دیگر که نباشیم تا چندی.  نباشیم همچنان که نبودیم.

ـــ فصل عزا تمام شد اما نویسنده دوست دارد سیاه جامگان حروف به هم چسبیده را همچنان در بر ذهنش داشته باشد. کلماتی تنها بسان چشمان وق زده آواز خوان نابهنجار مرداب ذهن.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:11     | 

~ ~ ~
87/12/02

 

قمار بلد نیستم اما میدانم که برگ برنده اش آس دل بود که آن هم سوخت شد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:25     | 

~ ~ ~
87/11/30

 

خاطره ام پر است از غبار های ذهن طوفانی سال های طولانی کبیسه .

صبرم سنگ شده است، سنگ آتشزنه.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:25     | 

~ ~ ~
87/11/22

 

حرف هایم دم زبان کوچکم گیر کرده اند و همان جور به دار آویخته.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:23     | 

~ ~ ~
87/11/20

 

دلت می خواهد رنگ آسمان را نگاه کنی اما نمی دانی کجایش را ببینی. قاصدکی با پرهای نرم نازکش آرام می آید چنان خط زمختی بر صفحه تصویرت میکشد که انگار کلا همه جا را خط خطی کرده اند. خوب معلوم است یک ذره خاک هم به خوبی میتواند برایت رنگ قهوه ای در لیوان آب  درست کند، احتیاج به یک عالمه گند زدن وجود ندارد.

چاه پر شده از برف های زمستانی سرت را باید لای برف کنی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:28     | 

~ ~ ~
87/11/20

 

نوشتن های گاه بی گاه هم ته کشیده کلماتمان خشکیده  و علی سنتوری شده بازی ذهن. حالا توی معتاد و غیر معتاد باید به همان اسباب بازی های همیشگی دلت را خوش کنی و گذران عمر. چرت و پرت است دیگر شاخ و دم که ندارد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:9     | 

~ ~ ~
87/11/03

 

چشم های خسته ام وزنه ی سنگین سرم شده اند تا خم شود. پایین بیافتد حالا به هر سمتی که شد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:27     | 

~ ~ ~