تبليغاتX
صریر بی صدا
87/02/22

یک سال گذشت.

متنی نوشته بودم که پرید. قسمت نبود.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:3  توسط   | 

~ ~ ~
87/02/14

 

دم دمه های سحر است . دلم تنها مانده . صدایی نیست، نوایی نیست، اشکی نیست و شاید حتی غمی.

سکوت شب است. نمیدانم چه افتاده است در میان یاران که شور کویر به حسرت می برند و یاد  صدای زمین پیوسته به آسمان را در دل رشک .

 موج های ساحل را نمی توانم لمس کنم، طوفانیند یا آرام؟ کنارش که می ایستی آرام است انگار لبخندی دارد  ولی درونش که پا می گذاری میکوبدت به ساحل، با درد بسیاری که در دل دارد. همه قوت آبهای پشت سرش را جمع کرده . اما باز هم مهربان است، بسیاری را فرو می خورد و تنها کوچکی از این تلاطم را در بغضی فرو داده به تو می سپارد. عجب دلی دارند این آبها و بی جهت نیست که خاک در تماس با دریا ریز ریز شده است.

حتی اکنون که خنده هایت شاید آن سنگینی را نداشته باشد گاهی دلم را چون سنگ می کوبد چرا که همسان قبل است . کاش میشد طرز خنده هایت را عوض کنی تا شادی شادش را و تظاهر به شادیش را می فهمیدم. اما شاید بیهوده باشد این آرزو چون باید  مرد باش ی تا بفهمی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:0  توسط   | 

~ ~ ~
87/02/09

 

من آسمانم تکه ای از ابر هم نداشت ، اماهم اکنون آماده ی گریستن است.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:29  توسط   | 

~ ~ ~
87/02/06

 

۲۵ بار دور خورشید گردیدم اما خورشید را ندیدم

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:56  توسط   | 

~ ~ ~
87/01/26

 

ساعتی، درنگی، لحظه ای ، لختی

کنارم باش

تا بو کشم نگاهی از درونت

و ببینم طعم دلچسب رویت

ای دلم سرشار شورت

ای تمام آواز من لرزش مویت

نگاهی کن

تا شود باز آن گره های کورم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:14  توسط   | 

~ ~ ~
87/01/23

 

دل خوش کردن به چوب بستنی که نه سردی دارد نه شیرینی چه فایده دارد؟

فقط همین که چوب بستنی است؟؟؟ 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:52  توسط   | 

~ ~ ~
87/01/18

 

سوختم و ساختم و ساختم و سوختم و نمی دانی چه کرد دل نالان من با هجر رخت.

دیوارها بلندتر از آنند که انگار صدای مرا بشنوی و حنجره ها کم نوا تر از آن که رویم را ببینی.

اما باز هم سلام.

سوال این بود انتظار سخت تر است یا جدایی. هجر یا فراق بی بازگشت. در یکی امید هست و در دیگری هیچ.  اما اتنظار است که پوست می کند از آدم در همه ثانیه های دوری  ولی جدایی تیر خلاص است. هجر حبس ابد است با اعمال شاقه ولی فراق طناب اعدام .

حالا خودت جواب سوال را بده.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:34  توسط   | 

~ ~ ~
87/01/08

ادامه ی نمایش نامه برای فرصی دیگر که این چند وقت رو هم برای اینکه تکمیلش کنم پست نزدم .اما متن زیادست و تایپ فارسی سخت.

نوشتن خاطرات مهم روزانه به روش دوستانی چون موحد خیلی جالب است که یاد آوری نوشته جلال میکند و الباقی فضایا. ولی خوب من این کاره نیستم آقا، که ضرب شصت امثالهم را میخواهد و دنیای پر از اتفاقات و حادثه های عراق و البت تیز بینی، و شکر از هر دو محرومم.

مهمتر از همه اینکه دنیای یکنواخت و بی هوای برای نفس کشیدن ما مجال نمی دهد. برای زرت و پرت کردن های اضافه و نظر راندن عوضی هم که جایش وبلاگ نیست که اصلا ما را چه به این حرف ها. درد دلی را هم که نداریم اعصاب خوردیش باشد برای خودم.

خلاصه اینکه حرف خاصی برای گفتن نبود.

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه


اه آخر به مناسبت چت با داش احمد گل در همین لحظه آپیدن آمد که من هم دریغ نکردم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:19  توسط   | 

~ ~ ~
86/12/21

 

 

تابلوی دوازدهم از آیینه زار اثر سید مهدی شجاعی، که به صورت چند قسمتی خواهم آورد.

تقدیم به همه دوستان در شرف ازدواج.


 

وصلت

صحنه به سه قسمت تقسیم شده و قسمت وسط که از دو قسمت دیگر کوچکتر است توسط دو پرده توری زیبا،از دو قسمت دیگر جدا شده. در سمت راست، عروسی پشت به پرده بر صندلی نشسته و دختران و زنان، در سنین مختلف، او را احاطه کرده اند.

در سمت چپ صحنه ، دامادی پشت به پرده بر صندلی نشسته و پسران و مردان در سنین مختلف دور  او را گرفته اند.

هنگام گفتگوی زنان، نور سمت راست وهنگام گفتگوی مردان نور سمت چپ صحنه روشن می شود.

 

سمت راست:

اولی: اصلا تو با چه معیار و ملاکی این جوان را انتخاب کرده ای؟

عروس: دوستش داشتم.

دومی: دوست داشتن که نمی شود دلیل.

عروس: ولی ، دلایل زیادی برای دوست داشتن داشتم.

سومی: مثلا؟

عروس: ایمان ، صداقت، پاکی، مهربانی، مردانگی...

چهارمی:  اینها که هیچ کدام آب و نان نمی شود.

عروس: زندگی هم که همه اش آب و نان نیست.

پنجمی: ولی بدون آب و نان هم زندگی به کلی منتفی است.

عروس: این صفات که گفتم نایاب است. آب و نان همیشه و همه جا پیدا می شود.

ششمی : این حرف یعنی جوانی و سادگی ، یعنی خامی و خوش باوری

عروس: ( با تعجب) چرا؟

اولی: برای اینکه به گفتن حلوا شیرین نمی شود.

دومی: واقعیت زندگی تلخ تر از این حرف هاست.

سومی: من خودم فریب همین حرف ها را خوردم و بدبخت شدم.

چهارمی: با حرفهای پیش از ازدواجش ، مرا سحر و جادو کردو با رفتار پس از ازدواجش مرا متنفر و منزجر.

عروس: از کجا معلوم که این شبیه آنان باشد؟

پنجمی: از کجا معلوم که نباشد؟

ششمی: مردان همه از یک جنسند و شبیه به هم.

عروس: ولی به گمان من ، او با همه متقاوت است.

اولی: گمان همگان در ابتدا همین است.

 

نور سمت راست خاموش می شود اماگفتگوی مبهم ونا مفهوم زنان، زیر صدای مردان است.

 

سمت چپ:

اولی: بالاخره گرفتار شدی؟

داماد: ولی چه حلاوتی دارد گرفتاری عشق!

دومی: پس عقلت را به طرف فروخته ای؟

سومی: کاش فروخته بود . باخته است.

چهارمی: کاش باخته بود به یغما داده است.

داماد: چه معامله ، چه قمار ، چه سرقت، هر چه هست من از وقوعش خرسندم.

پنجمی : بیچاره اگر این را هم نگوید چه بگوید؟

داماد: بیچاره نیستم ، انتخابی است که خودم کرده ام، از سر بینش و دانش.

ششمی: خوش گمانی را هم اضافه کن به این دو صفت.

اولیذلت ذلت است چه انتخاب شود چه تحمیل.

دومی: چه با دانش و بینش چه بی دانش و بینش.

سومی: چندین چراغ دارد و بیراهه می رود.

چهارمی: اتفاقا با چشم باز به چاه افتادن دردناک تر است.

داماد: این حرف ه ا چیست که شما میزنید!؟من خود سالهه به دنبال عشق و پناهی این چنین می گشتم.

پنجمی: این جستجو که با تو آغاز نشده ، پیش از تو هم همگان گشته اندوبه پوچی رسیده اند

داماد: گوهری که من یافته ام با همگان متفاوت است.

ششمی: همه گذشتگانبه همین امید آغاز کرده اند.

اولی: ولی چهار صباح دیگر، حرفهایت شنیدنی است.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:51  توسط   | 

~ ~ ~
86/12/21

 

مشهد هم تمام شد و این دفعه متفاوت با قبل، بی خداحافظی.

آن جور که میخواستم با من صحبت نکرد و جوابم را نداد ولی خوب صفایش این بود که بود و امیدوارم رنجیده از من نشده باشد.

هوای کوه بیابان بد جوری آدم را بهاری می کند . و شاید از بهار که زنده شدن است بشود مرگ زمستانی را بار دیگر به خاطر آورد که سرانجام میروی به گور اما چسان؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:6  توسط   | 

~ ~ ~
86/12/13

 

السلام علیک یا علی ابن موسی رضا

آقاجون داریم میایم پابوس

یا حق

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:1  توسط   | 

~ ~ ~
86/11/23

 

کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش ....

 

پرواز نمی کردم اما پایین کوه تصویر مبهمی از قله داشتم. اما اکنون در چاه زمان، تاریکی چشم و روحم  را می خراشد.

 

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

 

با تکه استخوان تیزی کاسه فکر را هم بزنی ، عجب آشوبی می شود.

 

افسوس را نمی شود خورد ، باید یکباره فرو داد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:28  توسط   | 

~ ~ ~
86/11/15

 

خورشیدهای دم غروب های روزهای صاف بعد از برف و باران که سرخی صورتی سیله خورده را به یاد می آورد، من در یاد تو در حرکتم. اما به کجا به کدام سمت و به چه بهانه ؟؟؟؟

نگاه شرم زده ی خورشید آبروداری می کند و چشمهایم را فرو بسته تر می نماید. چتر قرمز و آبی آسمان روی سرم سنگینی می کند. می گردم و باز مستقیم و باز چرخشی و باز گردشی.

و پس از گذران زمان باز در همان منزل همیشگی ، اما سرمایه ای که از دست رفت.

.

.

باز هم نا تمام...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:50  توسط   | 

~ ~ ~
86/11/02

 

در این خشکیده ساغر ساقی و این بی رونق بازار می گساری،چقدر وامانده ی این تنهایی بی حاصل خویشم

در این روزگار ناراست مرد بودن و نبودن، چقدر اسیر این تنهایی بی حاصل خویشم

در این دیار همه اش سراب کسی و ناکسی، چقدر در این تنهایی بی حاصل خویشم

 

عرش ساخته ام از خویشتنم برای خویش ولی ترک بیابانی که به پای خریده ام به یادم می آورد که عرش تو بر خاک پست نشسته است.

 

کاش میشد به اندازه ی پروانه ای زیست کرد.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:3  توسط   | 

~ ~ ~
86/10/27

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:35  توسط   | 

~ ~ ~
86/09/30

 

نشسته بر نیمه دامنه از کوهی که شاید خوبی از آن عبور کرده باشد و نظاره گر چراغ های شهری نیمه خواب و بیدار و و کسی در کنارت به یاد " همه خوابند و ما بیدار... ". سفید و نارنجی سبز و سرخ ، رنگ به رنگ و چشم می گردانی  و نگاه می کنی و چشمک هایی می بینی از سوی زمین.

سخن به میان می آید از رفتن و برگشتن، بالا و پایین و هزار چرخه دوار که در زندگی زده ای.

با خود چه می کنی و چه می گویی. هیچ کدام از حرف هایت را باور نداری  مگر ذره ای احتمال که شاید ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:26  توسط   | 

~ ~ ~
86/09/12
 

مرور گذشته نمی دانی چه حالی می کند مرا. وقتی دو عکس را کنار هم می گذارم و نگاه می کنم تا خودم را در بین چرا هایی که در ذهن دارم بیابم، به هم می ریزم و این ذهن آشفته ام خسته تر از همیشه می شود. تصویر پیش رویم که گاهی پرده ی آینده وگاهی همان عکس های گذشته است دلم را به آشوب می کشاند. دلم می خواهد همه چیز تمام شود.حتی ثانیه ای ادامه پیدا نکند که بخواهم ادامه دهم این مسیر را . هنوز بین شکست و پیروزی مانده ام هنوز نمیدانم بازی را برده ام یا همه چیزم را بر باد داده ام . وای که چقدر سخت است این لحظات. شکست یعنی نابودی. یعنی حسرت. میدانم که راهی برای بازگشت ندارم. حتی ثانیه ای را نمی شود باز گرداند.دلم زار زار گریه می خواهد.


این متن رو چند روز پیش نوشتم . نمی خواستم کار کنم ولی خوب از سر بی متنی استفاده کردم دیگه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:26  توسط   | 

~ ~ ~
86/09/05

 

احساس پرشدن عجب احساسی است.

فریاد را آرزو دارم.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:14  توسط   | 

~ ~ ~
86/08/28

 

 

نقل کویر بازار داغی دارد. دمتان گرم . نفستان پر از شراره باد.


خلوتیان را با ما چکار. اینان نوادگان نورند و خیال و من تنهای دیروز ممتد برای همیشه.

بر ابرهای خیال انگیز شعر و نوا راه رفتن زیبا بود. اما انگارتلنگری سکوت کویریم را شکست و مرا به یاد تنهایی خویش انداخت. چشمهایم بیدارند اما خواب رفته تر از همیشه ام و ایستاده منتظر رفتن و باز شنونده ی سوت پایان و برگشتن.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط   | 

~ ~ ~
86/08/21

 

 

شب و هزار خیال به اندازه هزار ستاره کم نور و پر نور بالای سرت . به اندازه چشمکهایی که می بینی و عشوه ها و ناز ها و کرشمه ها . وتو می مانی با سرشک ها و باز خیال ها.

خالیِ کویر از روشنی های چشم پر کن و سوسو زدن ستاره ای که به مانند دست تکاندادنی از فراسوی مکان و زمان برای تو، که امید می دهد شاید انجا هم کسی باشد.

غنیمت آب قنات که در گرمای روز خنکایش هرم حرارت را از صورتت می گیرد و در شب سرد گرمایش ترس از یخکردگی را.

صدای تار، شعله های آتش و گرمای صدای دردمندی که زبانه هایش تا انتهای وجودت را سرشار از لذت می کنند، دلت را چون نور حاصل از سوختن به رقص و وجد می آورد.

صدای فریادی که نمیدانم از سر چیست یا  چشمهایی که با خاک پاک کویر گلی را رقم میزند و تنهایی و خلوت خویش، چقدر از همه چیز خالیم می کند.

و چقدر چشم به هم گذاشتن و خفتن زیر سقف پر از ستاره و لحاف مخملی آسمان لذت بخش است.

کویر همه اش آرامش است .شبش،سکوتش، و ریز دانه های تپه رمل های شنیش.

شاید شتر صبر را از کویر آموخته است.

ماسه های نرمی که سرمای شب را در خود نگه داشته اند ، زیر انگشتان پاهای لختم خنکی می بخشند روحم را، و انگار با هر قدم و هر جای پا، تکه ای از تلاطم درونم را بر این پهنای پر از پستی وبلندی هایِ باد ساخته به جا می گذارم. و کویر سخاوتمندانه آرامش را می بخشد و عقده های روحم را می خرد. وقتی ریز دانه های شن را  از جاری مشتم به نسیم دم صبح می سپارم خودم را همراه این فروریزش خالی تر از همیشه می یابم. دلم نمی خواهد تمام شود اما براحتی می گذارم و می آیم و خیلی زود وقتی از تپه ماسه ها پایین میروم باز پایم را درون کفش ها و بندها میکنم و می تکانم تا انگار به یاد گار نیاورم تکه ای از این کویر روح بخش را با خود. کویر در جای خود می ماند و من این بار سرشار از شور و آرامش کویر و خالی از درون خویش باز می گردم.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:32  توسط   | 

~ ~ ~