تبليغاتX
صریر بی صدا
88/02/31

 

این روز ها رفیق طعم دیگری میدهد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36     | 

~ ~ ~
88/02/28

 

ــ خوابیم و او رفت. بزرگا که بزرگی رفت.


ــ دستور توفق طرح صادر شد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:15     | 

~ ~ ~
88/02/06

 

این ساعتها و روز ها دارد برای بار ۲۶ ام تکرار میشود. یکبار دیگر هم گذشت. از دشت شقایق های وحشی همیشه بهار سال قبل گذشتم و از هزار راه و بیراه و همچنان به خم هیچ کوچه ای هم نرسیده ام. احساس عجیب و غریبی است. بزرگ شدنی که نمیدانی خوب است یا بد.


 اعتماد و خیال بافی، چوب خوردن هم دارد . آن هم چوب دو سر نجس یا طلا.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:10     | 

~ ~ ~
88/02/03

 

آدمهای پولدار ماشینشان را میفروشند و یکی نو میخرند. دنیای ماشینی همین است دیگر. آدمهای ماشینی ، ماشینهای آدمی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:42     | 

~ ~ ~
88/01/29

 

بعضی ها رو سفیدی سنگ پای قزوین را خریده اند.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:17     | 

~ ~ ~
88/01/25

 

ـــ می بینی آسمان هم هر روز می آید و اشک میریزد، اما با اینکه بهار است بی هیچ غر غری . آرام آرام . ولی دل پری دارد ها.

ـــ می خواهند لحاف بغض را به زور در گلویت بچپانند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:30     | 

~ ~ ~
88/01/23

 

گرگ ها قابل احترامند. دل و جرات دارند و به شکار حمله میکنند اما کفتار ها میگذارند زخم که برداشت، لاشه که شد، می آیند سراغ صید.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:36     | 

~ ~ ~
88/01/21

 

تیک تاک ثانیه ها ایستاده است

ساعتها تغییر کرده اند

زمان ه عوض شده است

دیگر نمی توان میان واژه ها و فریاد پیوندی گذاشت

او وارهید از این دژخیم سپید

 و بازگشت به سیاه چال زمان.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:42     | 

~ ~ ~
88/01/19

 

غمینه سنگ سیرتی یا صورتی، چهره اش پر است از غبار، و گسل این تکه ی خاکی جوی آبهای فصلی ایام. سپید رویانی که منشا میگیرند از خاک، شروع برف رنگی گشسته است بر قله ی باد ساب این مخلوق.

نقاش ها و خطاط ها امضا می کنند پای اثرشان، نمیدانم بازیگردان زمانه چگونه اثبات میکند حکمش را که گاهی کسی دیگر داده است.

همان شد که فکر میکردم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:55     | 

~ ~ ~
88/01/16

 

من در اين باديه بيمار عطش بودم و انگارلب درياي توام

و کويري خشک مرا گرداگرد پوشانده بود
 و خيالي و سرابي که هست چشمه ي آب 
دلم اما تهش قرص نبود 
زير پاي چشمانت مرا آويختند
لگد صندليش مال تو بود
نه کمندي
نه سر زلفي
نه همان قامت سروي 
تو بودي و خودت
آن کوير سوزان و بيرحم 
آن کوير سوزان و بيرحم گرداگرد 
و من بيمار عطش

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:16     | 

~ ~ ~
88/01/14

 

باران باریده بود.آن هم زیاد. حتی سیل آمد،ولی آسمان آبی تر از همیشه شد،بعد از باران. آسمان پاک پاک. بهار با همه اعتدالش پر است از این غرش ها و خروش ها و بعد آبی ها و پاکی ها. زندگی هم بهار دارد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:27     | 

~ ~ ~
88/01/09

 

دست های نوازشگر بهار که روی شاخه های خشکیده درختی کشیده می شود، نرم نرمک شعله های سبز شوق از ساقه های تکیده سر بر می آورند. برگ های نو، تک مانده سیاه و خشکیده برگ های قدیمی را هم درون رود گذران عمر زیر پایشان میفرستند تا همیشه ی تاریخ از یاد برده شوند. آنگاه درختان شکوفه می دهند.

کجایی بهار؟؟؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:47     | 

~ ~ ~
87/12/30

 

خوشی را داشتند تقسیم می کردند،هسته تلخ هلوی خاطراتش به ما رسید.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:43     | 

~ ~ ~
87/12/23

 

آفتاب جنوب که به کله ات می خورد، پسینه های مغز در قل و قل کاسه سر، بالا و پایین میرود.

در زیر لحاف تکه تکه آسمان ، چشمانت مور مور نوازش چشمک های بالایی است و تو گنجشک درخت خیال و خاطره. نمی دانم این شب های مرور خط های صفحه ی ذهن به هزار و یک شب خواهد رسید،با این روز های کشدار شک و تردیدش؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:21     | 

~ ~ ~
87/12/14

 

ـــ بدور بادمان منجر شد به رفتن به شهری کثیف و یحتمل باز به جایی دیگر که نباشیم تا چندی.  نباشیم همچنان که نبودیم.

ـــ فصل عزا تمام شد اما نویسنده دوست دارد سیاه جامگان حروف به هم چسبیده را همچنان در بر ذهنش داشته باشد. کلماتی تنها بسان چشمان وق زده آواز خوان نابهنجار مرداب ذهن.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:11     | 

~ ~ ~
87/12/02

 

قمار بلد نیستم اما میدانم که برگ برنده اش آس دل بود که آن هم سوخت شد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:25     | 

~ ~ ~
87/11/30

 

خاطره ام پر است از غبار های ذهن طوفانی سال های طولانی کبیسه .

صبرم سنگ شده است، سنگ آتشزنه.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:25     | 

~ ~ ~
87/11/22

 

حرف هایم دم زبان کوچکم گیر کرده اند و همان جور به دار آویخته.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:23     | 

~ ~ ~
87/11/20

 

دلت می خواهد رنگ آسمان را نگاه کنی اما نمی دانی کجایش را ببینی. قاصدکی با پرهای نرم نازکش آرام می آید چنان خط زمختی بر صفحه تصویرت میکشد که انگار کلا همه جا را خط خطی کرده اند. خوب معلوم است یک ذره خاک هم به خوبی میتواند برایت رنگ قهوه ای در لیوان آب  درست کند، احتیاج به یک عالمه گند زدن وجود ندارد.

چاه پر شده از برف های زمستانی سرت را باید لای برف کنی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:28     | 

~ ~ ~
87/11/20

 

نوشتن های گاه بی گاه هم ته کشیده کلماتمان خشکیده  و علی سنتوری شده بازی ذهن. حالا توی معتاد و غیر معتاد باید به همان اسباب بازی های همیشگی دلت را خوش کنی و گذران عمر. چرت و پرت است دیگر شاخ و دم که ندارد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:9     | 

~ ~ ~
87/11/03

 

چشم های خسته ام وزنه ی سنگین سرم شده اند تا خم شود. پایین بیافتد حالا به هر سمتی که شد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:27     | 

~ ~ ~
87/11/02

شعری از یوسفعلی میر شکاک:

سلام بر تو ای جنون که میدهی فراریم/ از این حصار دل شکن به جاده می سپاریم

هزار بار برده ای به باد ها سپرده ای / دوباره خسته دیده ای بدست خود حصاریم

جنون بیا رها مکن که عقل بشکند مرا / بدست کهنه خصم خود چگونه میسپاریم

غریبه ام هنوز هم اگر چه دست دوستان / چو مار میخزد برون ز آستین به یاریم

همیشه بیم داشتم که گر زپا در افکند /  زمانه ام بدشمنی زخاک بر نداریم

زخاک بر نداشتی نمانده جای آشتی/ چه بیهوده است این که سر به شانه میگذاریم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:49     | 

~ ~ ~
87/10/25

 

لابلای تصویرها و صداها و قصه ها و حرف ها خود را گم کردن هم عالمی دارد برای خودش. اما گاه اینها همه از جنس همان هایی است که تو از آن فرار می کنی و اینجاست که باز شده ای خر آسیاب و نمی فهمی که چه می کنی همه هم این را می گویند.

زنگ نزد

زنگ دری که بسته بود

آمد و در خانه نشست

بعد خودش پا شد و رفت.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:44     | 

~ ~ ~
87/10/23

 

به دعای دوستان احتیاج شدید و مبرم دارم.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:42     | 

~ ~ ~
87/10/22

 

زلالی آسمان را از یاد برده ام ، صفای آب را و طراوت باد . ریز دانه های شنی حوادث روزگار صورت بی حفاظم را حسابی دست ساب خود کرده است و چشم ها بی پاسخ، که بغض در گلو و حتی پایین تر در انتهای سیاه خانه ی دل جا خوش کرده است. نگاهم از روی دو خط ریل خیال به گذشته و آینده سفر می کند و با دستانی پر از ترس برایم سوغات می آورد.

انبوه پیچک های ریسمان شده پای دلم را از بالا رفتن باز می دارد. حتی واژه ها با ذهنم خداحافظی کرده اند. 

... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:11     | 

~ ~ ~
87/10/21

 

وقتی چراغ روشنی نشانه ایست، حتی زنده بودن.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:58     | 

~ ~ ~
87/10/20

 

عاشورا گذشت .

ده روز از محرم امسال هم گذشت و هنوز انتقام خون حسین(ع) گرفته نشده است.

 ده روز خونبار گذشت.

عاشورا هم گذشت، یعنی ده روز.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:59     | 

~ ~ ~
87/10/13

 

برای کور لمس و بو راهنمای بهتری است در بیابان تاریک تا ستاره ها.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:32     | 

~ ~ ~
87/10/12

 

تفالی زد یکی از دوستان به دیوان حضرت حافظ برایم و اینچنین آمد:

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش / لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

دلبرم شاهد و طفل است و ببازی روزی   /  بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

من همان به که از و نیک نگه دارم دل   /   که بد و نیک ندیدست و ندارد نگهش

بوی شیر از لب همچون شکرش می آید/ گرچه خون میچکد از شیوه چشم سیهش

چارده ساله بتی چابک و شیرین دارم/ که بجان حلقه بگوش است مه چاردهش

از پی آن گل نو رسته دل ما یا رب     /   خود کجا شد که ندیدیم درین چند گهش

یار دلدار من اگر قلب بدینسان شکند  /   ببرد زود بجانداری خود پادشهش

جان بشکرانه کنم صرف گر آن دانه در   / صدف سینه حافظ بود آرامگهش

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:59     | 

~ ~ ~
87/10/09
 

.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:6     | 

~ ~ ~