تبليغاتX
صریر بی صدا
86/03/30

 

چقدر دل تنگم .چقدر نیستی که تو را ببینم و با دیدنت کمی آرام بگیرم . بیایی بنشینی و لمس دستانت لالایی خوابم بر زانوان پر مهرت باشد. آه که چقدر نیستی و دوری. نشسته ام غم زده و تنها و نگاه به بازی دخترکی کوچک و معصوم با موهایی آبشار گونه که محبت را ارزانی می کند چقدر مرا به یاد تو می اندازد.نیستی تا باز با برق چشمانت جرقه ی خرمن کاه دلم فراهم آید . وقتی نیستی و میدوی به سوی مخالف که انگار فرار می کنی دلم میگیرد و چقدر پر می شوم از غم. حضورت بو و طعم گندم را داردو نبودنت طعم گس یک برگ صبر.

خوبک من بیا و دمی باز با من باش.


طعنه تلخ تو می زند نیشه به دل

خون جاریست

رگ ها باز

تو بزن شاهرگ عشق مرا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:12     | 

~ ~ ~
86/03/24

بوی جلبک های روییده رو درخت های بزرگ و قد بلند جنگل ،  یک نسیم خنک کوهستانی، یک آبشار خنک که خیس شدن زیرش آرامش را به یاد بیاورد، یک دریا پر از شوری و ساحل نرم و شنی ،یک مقدار زیادی صدف برای بازی،یک دراز کش رو به آسمان،یک غروب زیبای خورشید ، یک آتش شبانه ، یک تار ، یک کویر ، یک جمع ، یک حافظ و یک فال...

چقدر برای همه اینها دلم تنگ شده است. چقدر خسته ام ، چقدر پر از خواستنم .

یک آرامش

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40     | 

~ ~ ~
86/03/19

 

می خواستم باز شکایت کنم و دل گرفته ام را روی صفحه وب بریزم ولی دیدم نه .آدم باید استوار باشه .سفت و محکم بایسته و خم هم به ابرو نیاره. شعار نمی دم ولی اگه قرار باشه سر هر چیزی آّه ناله ی آدم بلند بشه که دیگه فایده نداره . مگه من چه مشکلاتی دارم و چه چیزایی می بینم که بخوام هر روز ناله کنم. نه بابا . باید محکم بود و محکم ایستاد و ارزش کار به ایستادگیه. اگه قرص وایسادی بهت میگن مرد وگرنه باید همون بشینی هی شیون زاری کنی . آخرشم هیچی گیرت نمی یاد ولی اینجوری حداقل برا دل خودت خوبی .وقتی حمله می کنن وایسادیم سفت وقتی هم بتونیم میریم جلو تا اونجایی که بشه. تا آخر خط.میریم آقا. به امید خدا میریم.

آدم باید به ایمان خودش عمل کنه.

یا علی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:43     | 

~ ~ ~
86/03/17

 

به‌سان رهنورداني که در افسانه‌ها گويند،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خيزران در مشت،
گهي پر گوي و گه خاموش،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي‌پويند 
                         
[ما هم راه خود را مي‌کنيم آغاز.

                     ***                                                   
سه ره پيداست.
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر،
حديثي که‌ش نمي‌خواني بر آن‌ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادي .
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي.
دو ديگر: راه نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر برکني غوغا، وگر دم درکشي، آرام.
سه ديگر: راه بي‌برگشت، بي‌فرجام

                    ***
من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي که مي‌بينم بد‌آهنگ است

بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم، 
ببينيم آسمان ِ «هرکجا» آيا همين رنگ است؟

 


 پ ن ۱:سوال من در اینجا این است

راه سوم راه آخر است آیا؟

کسی یا اندیشه ای یا راه رفته

پاسخم را که میگوید؟؟؟

توی رفته بدان راهی که پشیمانی از آن

یا آن بنسشته ؟

  من دست بر دست و پر از اوهام و افکار

پر از بی اعتمادی یا خوش خیالی به این و آن

و دنیا پر از مکر،خوبی ،بدی،صافی

تو غربالت را آویختی؟

باز هم سر هزار راه نمی دانم ها.

 پ ن ۲:از کسی تا حالا چیزی نزدم و این شعر اخوان هم یه قسمتهاییش خیلی حرف دل بود .

پ ن ۳: در مورد پ ن۱  هم دیگه آزدای تو فضای مجازی این اجازه رو می ده که منم بحرفم فقط همین.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:15     | 

~ ~ ~
86/03/14

یادش هم دل آدم را می لرزاند . همه جا مردمی بودند که در ماتم فرو رفته بودند .آدم هایی که شمع روشن کرده بودند و شام غریبان حسین را که شام عاشورا مسجد محل میگرفت برایت تداعی می کردند. نزدیک های محوطه هم که نمی شد بروی چون عده زیادی کانتینر ها را حلقه زده بودند و سینه زنان آدمهایی را که غش میکردند بیرون می آوردند و و اشک وناله همراه هر بچه و بزرگی بود همیشه دلم می خواست از نزدیک ببینمش . مثل بجه هایی که پیشش می بردند دستی بسرم بکشد و این افتخار تمام عمرم شود. اما این بار که از نزدیک ترین فاصله عمرم میدیدمش . صورتش را پنهان کرده بودند و با روحی شاد و قلبی مطمئن و ضمیری امیدوار خوابیده بود و عمامه سیاهش بر سینه اش جلوه نمایی می کرد . شب بود همه جا شب بود نور شمع ها هم سیاهی به اطراف می گستراند . حتی خورشید صبح را هم که از روی تپه های کنار مصلی می دیدم نوری نداشت . مردمی همه پر از سیاهی غم و خاک و غبار ماتم دسته دسته می آمدند تا وداعی جانانه با نور خدا ، روح خدا کنند.

دیگر آرزویم بر باد رفته بود و خمینی در خاک آرمید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:7     | 

~ ~ ~
86/03/13

چه جای عجیبی است دل را به حراج می گذارند و فریاد را محکوم و داعیه داران به کباده کشی مشغول .

گل سرخ را می گذارند که مدلش کنند برای نقاشی های صد من یه غازشان و چه تعریف ها از هنر نماییها و چه لذت ها که می برند از فخر فروشی شان .

نشسته ای نگاه می کنی و می برند خورده های کهنه سفال گلی دلت را که در آن شراب انداخته بودی که ناب شود و نوشی از سر مستی ،اما چه...

دل خوشکنکت را چه کردند؟ آن را هم از تو گرفتند؟مگر به دردشان می خورد؟ یا وجودش برایشان ضرری داشت؟

می دانی چیست ؟ خنده دار شده ای نشسته ای و غر میزنی و بهانه پشت بهانه و تقصیر ها هم باید حتما گردن کسی غیر تو باشد.

کاشکی وقتی گل سرخ را چیدند نم های نشسته از نسیم سحری را بر گونه هایش می دیدند.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:24     | 

~ ~ ~
86/03/10

وسط دعوا حلوا خیر نمی کنن، چه بخوای چه نخوای. چیزی نیست که دست تو باشه. ولی اگه بخوای راحت باشی باید بیرون گود باشی . اونجا اختیار با خودته می خوای نظاره گر باشی. میتونی حتی رو بر گردونی و روان مبارک رو آزرده نکنی. ولی تو دعوا یا می زنی یا می خوری . و بیشتر هر دو. اما اون کسی که میره جدا کنه دو طرفه می خوره و بعضیام نامردن یه جایی میشنن دو طرفه میزنن.

اما تو دلت چی میگه می خوای آقای بالای ایوان باشی یا نه بری تو دعوا و تازه از کدوم نوعش.

یکی می گه ،اگه کسی کتک خورده نباشه مفتشم گرونه...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:30     | 

~ ~ ~
86/03/04

چشم هایی خفته٬ یادهایی رفته٬حس هایی کوفته٬خشم هایی فرو خورده٬فریادهایی بغض شده٬عشق هایی گشته و دل هایی مرده .

زندگی حتی بی هیچ در پی چیزی بودن. من تو کی میخواهیم ما شویم و نگاهی به آینده بیاندازیم؟

 رجعت یک اصل زندگی است فراموشش نکنیم.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:10     | 

~ ~ ~
86/03/03

گناه یعنی دوری . دوری از خدا و گناه بزرگ یعنی دوری بیشتر وبیشتر.

ماهی اب را حس نمی کند ما تو را وقتی در برمان میگیری و به آغوشمان میکشی و وقتی دوریم تازه می فهمیم که چقدر تو حضور داشته ای . کاش همیشه باشی و من هم بدانم که تو هستی و از وجودت و حضورت صمیمانه لدت ببرم .

دلم دوست دارم با تو  باشد همیشه و همه جا و رفتارم برای تو ولی چکنم میرود . از دست میرود . از دست دلم به تو شکایت دارم  که چرا میگزارد و میرود و مرا از تو دور میکند .کاش همهشه با من بودی و نگاهت را از من بر نمی داشتی . دور شده ام دور

صدایم کن .  باز مرا بخوان و باز و باز و باز.........................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:41     | 

~ ~ ~
86/03/03

نمی دونم از سنگ چیزی میدونی یا نه و اصلا توجهی کردی سنگها چه عالمی دارن برا خودشون . همیشه همه هیچ کی به هیچ چیز به هیچ کس و حتی به همه کس هم توجهی نمیکنه . انگار نه انگار . بازی خودشون رو دارن و بعضی وقتا بازی میدن یا بازی می خورن . سنگهای مختلفی هست . یکیش سنگ زیرین اسیاب هست . اون زیر باید باشه. برای همیشه . دلیلش هم معلوم نیست مثل همه چیز . این که چرا من منم تو تویی هیچ کس هیچ کس و همه کس همه کس. و چرا سنگ زیرین اسیاب سنگ زیرین اسیاب.
و سنگی دیگر .
آمده از دست کودکی
یا جوانی یا دوستی
یا آشنا و نا آشنایی .
میخورد بر شیشه
و گاهی خورد میکند شیشه ا ی
یا که میلرزاند دلی را
من نمی دانم که هستم یا چه هستم
تو کیستی
سنگی یا که شیشه
و کدامین؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:38     | 

~ ~ ~
86/03/03

می شنوی صدای خش خش و خورد شدن ها را  .برگ برگ می ریزد و گاهی مشت مشت و خدا نکند که بادی یا طوفانی از راه برسد .کف حیاط  آجر فرش خانه پر می شود پر از برگ های پاییزی . و اگر این برگ ها دل بستگانت باشند تو چه حالی خواهی داشت چه حالی……..

 اول برگ ها میریزد و یعنی خزان آمده و بعد چلوار سفید میکشند بر زمین و سیاه پران  به غار غار هم خوانان شهر و مجلس گیران.

جوانکی کنارت می نشیند و برایت میگوید که این حلقه برادر و انگشتر پدرش است که  در فصل سفید پوشان بم وقتی برگ ها را زیر خاک می کردند به یادگار نگه داشته است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:17     | 

~ ~ ~
86/03/03

کویر بود  . و صبح من فهمیدم چقدر نزدیک بودند این شنهای روان و من محروم از لذت بردن ار آنها که حتی نزدیک بود روی آنها راه هم نرویم و لمسشان نکنیم ولی آسمان بود .پر و درخشنده ولی مرا خیلی به خود مشغول نکرد. دلم را صاف نکرده بودم و نیاورده بودم تا به شنها بسایمش تا چرکهایش برود . نمی دانم از چه فرار میکردم و به چه چیزی پناه می آوردم . آتش بود حافظ بود و..............

فقط یک چیزی: از کویر باید سکوت را آموخت .

دلم می خواهد بنشینم و سکوت کنم و نظاره گر باشم . ولی کاش حتی منظرهایم عوض می شد. ولی سکوت بزرگترین زیبایی کویر بود که من آنرا هم از خود محروم کردم .می خواهم دور باشم از هر چه قیل قال . دلم لک زده برای یک شب تنهایی سکوت و کویر  و آسمانی پر ستاره

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:12     | 

~ ~ ~
86/03/03

باشه اشکالی نداره  من محکوم. محکوم ابدی . برای همیشه .تو که واسه خودت می بری و می دوزی و می پوشی . من هم باشه هیچی که هیچی . این کارمم به تلافی کارای توست . چون منم اگه راست بگم  باید ساکت بشینم نگاه کنم  . راستیتش خودمم شک میکنم واقعا باید ساکت بشینم فقط نگاهت کنم یا نه یه وقتایی یه صدایی یه حرفی حدیثی یا دادی فریادی بزنم . همیشه تو دیدن یه جور لذت هست که تو شنیدن یا لمس کردن یا هر چیز دیگه ای نیست . من به قدری که باید بسوزم می شینم و نگاه می کنم و می سوزم  و تو هم راحت باش  .می خوای اتیش بزن یا منو یا خودتو یا هم منو  هم خودتو.

ما در این بیابان به سراب هم دل خوش می کنیم .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:9     | 

~ ~ ~
86/03/03

شب اخر شب وداع . رفت . بارش رو بست و رفت نه  اینکه برا همیشه بره . حالا حالا رفت .نمی دونم جوابی شنیدم یا نه  یا اصلا سلام کردم. خودمم حواسم نبود . در هر صورت اومد و رفت . اوه کو تا یکسال دیگه.احساس می کنم یه خورده از هم دور شدیم شایدم بیشتر . قدیم ترا وقتی میومد کلی حال می داد ولی امسال . اون حتما مثل همیشه بوده ولی من نبودم . اینقدر تو خودم که حتی بعضی وقتا نمیخواستم که باشه . ولی تو رو خدا تو یکی دیگه نگو دوری و دوستی . ببخش . امسال اینجور شد خودت دعا کن سال دیگه خوب باشم با هم بریم صفا . با این حال دمت گرم چند بار حال دادی . فعلا .

یا حق.

 

 

عید سعید فطر بر همگان مبارک باد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:4     | 

~ ~ ~
86/03/03

می بینی دنیا چه جوریه . هیچ کس نمی خواد از موضع خودش پایین بیاد .همه پنجره  ها رو می بندند و هر کسی تو چار دیواری اختیاری خودش داد میزنه که آره تو فلان کردی بهمان کردی و من اینجوری تو اونجوری . یکی نیس به اینا بگه بابا اولا که این چار دیواریت همچین اختیاریم نیست . یه دیوارش با منه نوعی مشترکه  بقیشم با یه مشته آدم و غیر آدم دیگه . بعد اینکه وقتی تو پنجرت رو می بندی هر چیم داد بزنی صدات درست نمی رسه . نامفهومه. بابا خوده اینکه بتونی صدات رو درست برسونی خودش کلی کاره . ولی انگار نه انگار و انگار که اومدن تا فقط داد بزنن. شده موسیقیه روزانه . و چقدرم بده این ساز. هم خود آزاریه هم مردم آزاری.

یه چیزیم هست ها بعضی وقتا طرف یادش رفته پنجره داره . باید رفت باید همسایه به خودش زحمت بده بره پنجره رو برا همسایه باز کنه خیلی آروم بهش بگه بیا لب پنجره اول یه نفس عمیق بکش بذار حال و هوات عوض بشه . بعد آروم حرفت رو بزن

منم اون طرف پنجرم رو باز کردم گوشامم تیز تا حرفات رو خوب بشنوم.

خوب بالاخره همسایه داریم کاره راحتی نیست. 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:1     | 

~ ~ ~
86/03/03

نشستی نگاه میکنی به اطراف و می بینی که چه وقایعی اتفاق می افته . یه عده دارن کیف میکنن یه عده اعصابشون خرده  ویکیم مثل فلان پیرمرد نسته لب بالکن خونشون که البته باغ بزرگ حیاط و رنگ و بوی پاییزیش الهام بخش شعرای عاشقانش برا دوست دختر جدیدشه . خلاصه عالم خدا واسه خودش بلبشوییه که نگو . من و تو کجای این دنیا هستیم چیکار میکنیم  خدا میدونه. خوب که چی بشینی وقتی گرسنه دیدی ؟؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:59     | 

~ ~ ~
86/03/03

کاش من هم مثل تو بودم . پاک و هجرت کننده . کاش دلم بالی داشت و خیالم شور پرواز. کاش میتوانستم فریاد بکشم . در گلویم فرو خورده شده و زنگار وجودم فرا گرفته .

کاش به من هم جوابی میدادند  که یه زنگی زنگی یا رومی روم.

مینشینم . به انتظار می نشینم . من دیگر تاب رفتن ندارم و حتی تاب ایستادن و تنها چشم هایم یاز نگه میدارم و گوشهایم را تیز  که مگر اشارتی............................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:54     | 

~ ~ ~