چقدر دل تنگم .چقدر نیستی که تو را ببینم و با دیدنت کمی آرام بگیرم . بیایی بنشینی و لمس دستانت لالایی خوابم بر زانوان پر مهرت باشد. آه که چقدر نیستی و دوری. نشسته ام غم زده و تنها و نگاه به بازی دخترکی کوچک و معصوم با موهایی آبشار گونه که محبت را ارزانی می کند چقدر مرا به یاد تو می اندازد.نیستی تا باز با برق چشمانت جرقه ی خرمن کاه دلم فراهم آید . وقتی نیستی و میدوی به سوی مخالف که انگار فرار می کنی دلم میگیرد و چقدر پر می شوم از غم. حضورت بو و طعم گندم را داردو نبودنت طعم گس یک برگ صبر.
خوبک من بیا و دمی باز با من باش.
طعنه تلخ تو می زند نیشه به دل
خون جاریست
رگ ها باز
تو بزن شاهرگ عشق مرا
