ـ انگار که ترک برداشته است. به هیچ نمی ارزد . حتی اگر کهنسال باشد و قدمتی بسیار داشته باشد. مگر برای تماشا .که بگذاریش در موزه یا کتاب داستان.
ـ خوب خوش خیالیهایت را اینگونه پاسخ می گویند . اشکالی ندارد . محکومی ، باشد ، جرمت هم قبول ولی ...
ـ جای ولی هم نیست تو میدانستی و این سر انجام توست و چنین است مجازاتت.
ـ میدانستم؟ چه چیز را؟
ـ شکست و ترک برداشت دیگر در خود جای نمی دهد حتی قطره ای را .
ـ مویه ای باید کرد بر این موی که بر داشت جامم و از کفم داد آنچه به جان جمع کرده بودمش و به خون دل رنگ داده بودمش .
ـ دنیاست و دار تجربه و گذر و دل نبستن که هیچ از آنچه تو بر استواریش دل خوش کرده بودی واقعی نیست.سراب است و سراب تنها محکوم به وجود در پندار و اوهام .
ـ خیالش هم خوب بود . حیف که پرید از سرمان مستیش.
ـ دل شکسته میروم و میدانم که حتی پشت سر خویش را نیز نباید نگاه کنم.
ـ باز چیزی که زنده بود ، مرد و تنها لایق پسینه های ذهن .
ـ بدرود کسی که می خوانی و مخاطبی . بدرود .
