تبليغاتX
صریر بی صدا
86/06/30

      

           نی حریف هر که از یاری برید                پرده هایش پرده های ما درید

 آدمی در دل هزار علقه و علاقه دارد . خوب یا بد و من نمیدانم که باید با دل چه کرد.

به نظر تو باید چه کرد نشست و نگاه کرد و که به هر کجا که می خواهد برود؟ مگر نمی دانی که چقدر بازیگوش است و چقدر بر باد سوار و هر روز به سویی.تو را میگذارد سر کار که من خوبم و خوب خواهم شد . امشب نشوم فردا شب رد خور ندارد.اما تا کی می خواهی به انتظار فردا شب او بنشینی؟ تا کی می خواهی صبر کنی که سرش به سنگ بخورد؟

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:53  توسط   | 

~ ~ ~
86/06/23

 

در میان کوچه ها میدوم . کوچه هایی با دیوار های بلند بی هیچ نوری، بی هیچ پنجره. باریک باریک.تو در تو و هر فرعی به بن بستی بلند یا کوتاه، مختوم.

میدوم به سویت و تو انگار فراری تر از من.

میدانی تنگ بلور را که بدستت سپردم شرابه ای به رنگ خون داشت . خون دل جمع شده از هزار غصه و قصه ، تنهایی و بی کسی و تو یارم گشتی و دادمش به دستت ،اما...

کوچه ها پر هستند از پا گیره هایی که دویدن را سخت می کنند . اگر از دستم فرار می کنی ، مواطب امانتی باش. من بوی تو و بوی تکه جا مانده از خود را نزد تو ، خوب می شناسم. برای پیدا کردن ردت همان ها کافی است. نمی خواهد اثری از رنگینه ی درون جام برایم بگذاری، هر قطره اش به هزار قیمت جمع شده و زود تمام شدنی است.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:57  توسط   | 

~ ~ ~
86/06/10

 

صدای باد می آید. هیاهویی بر پا شده. انگار حادثه ای در راه هست. درختان بلند پر شده اند از حرف ها و صدا ها.

هر صدایی که می آید به سویی کشیده میشوم.

گاهی فکر میکنم صدای آبشار های دور مرا می خواند گاهی  سر شار می شوم از جریان رود و گاهی پر از هوای تنفس.

گاهی دلم می گیرد و تنگی سینه میخواهد کمک کند و در گوشی بگوید که دیگر زندگی بس است.

گاهی که یک قطره شبنم صبحگاهی نشسته بر گلی را می نوشم ، خون رگهایم به حرکت می افتد.

گاهی لایه گرد و خاک نشسته بر چشمم نمی گذارد جایی را ببینم و گاهی بوی عطر گلی، شور مستانه ام می بخشد.

دنیا پر است  از این فراز و نشیب ها.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:3  توسط   | 

~ ~ ~