تبليغاتX
صریر بی صدا
86/08/28

 

 

نقل کویر بازار داغی دارد. دمتان گرم . نفستان پر از شراره باد.


خلوتیان را با ما چکار. اینان نوادگان نورند و خیال و من تنهای دیروز ممتد برای همیشه.

بر ابرهای خیال انگیز شعر و نوا راه رفتن زیبا بود. اما انگارتلنگری سکوت کویریم را شکست و مرا به یاد تنهایی خویش انداخت. چشمهایم بیدارند اما خواب رفته تر از همیشه ام و ایستاده منتظر رفتن و باز شنونده ی سوت پایان و برگشتن.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط   | 

~ ~ ~
86/08/21

 

 

شب و هزار خیال به اندازه هزار ستاره کم نور و پر نور بالای سرت . به اندازه چشمکهایی که می بینی و عشوه ها و ناز ها و کرشمه ها . وتو می مانی با سرشک ها و باز خیال ها.

خالیِ کویر از روشنی های چشم پر کن و سوسو زدن ستاره ای که به مانند دست تکاندادنی از فراسوی مکان و زمان برای تو، که امید می دهد شاید انجا هم کسی باشد.

غنیمت آب قنات که در گرمای روز خنکایش هرم حرارت را از صورتت می گیرد و در شب سرد گرمایش ترس از یخکردگی را.

صدای تار، شعله های آتش و گرمای صدای دردمندی که زبانه هایش تا انتهای وجودت را سرشار از لذت می کنند، دلت را چون نور حاصل از سوختن به رقص و وجد می آورد.

صدای فریادی که نمیدانم از سر چیست یا  چشمهایی که با خاک پاک کویر گلی را رقم میزند و تنهایی و خلوت خویش، چقدر از همه چیز خالیم می کند.

و چقدر چشم به هم گذاشتن و خفتن زیر سقف پر از ستاره و لحاف مخملی آسمان لذت بخش است.

کویر همه اش آرامش است .شبش،سکوتش، و ریز دانه های تپه رمل های شنیش.

شاید شتر صبر را از کویر آموخته است.

ماسه های نرمی که سرمای شب را در خود نگه داشته اند ، زیر انگشتان پاهای لختم خنکی می بخشند روحم را، و انگار با هر قدم و هر جای پا، تکه ای از تلاطم درونم را بر این پهنای پر از پستی وبلندی هایِ باد ساخته به جا می گذارم. و کویر سخاوتمندانه آرامش را می بخشد و عقده های روحم را می خرد. وقتی ریز دانه های شن را  از جاری مشتم به نسیم دم صبح می سپارم خودم را همراه این فروریزش خالی تر از همیشه می یابم. دلم نمی خواهد تمام شود اما براحتی می گذارم و می آیم و خیلی زود وقتی از تپه ماسه ها پایین میروم باز پایم را درون کفش ها و بندها میکنم و می تکانم تا انگار به یاد گار نیاورم تکه ای از این کویر روح بخش را با خود. کویر در جای خود می ماند و من این بار سرشار از شور و آرامش کویر و خالی از درون خویش باز می گردم.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:32  توسط   | 

~ ~ ~
86/08/20

 

از چند وقت پیش حرف و حدیث رفتن به مرنجاب رو به بچه ها گفته بودم. تاریخ 18 آبان 86  و تقریبا به همه. لیست اسامی بچه ها کم زیاد می شد و روز آخر یعنی 5 شنبه یک لیست 26 27 نفره برای اومدن اعلام آمادگی کرده بودند. ظهر ساعت 1 بعد از ظهر بود که علیرضا ثنایی زنگ زد و گفت 2 هفته پیش برای عده ای از بچه های تهران مشکل ایجاد شده و عده ای موتور سوار  سلب امنیت از این گروه کردند و خلاصه اینکه برنامه رو کنسل کن. دلهره و شک عجیبی افتاد تو دلم. من دیگه همه ی کارهام رو انجام داده بودم . هماهنگی با میراث فرهنگی کاشان و ماشین بچه ها و .... نمی دونستم واقعا چه کاری باید انجام بدم. با اولین نفری که مشورت کردم امیر نوری بود. کسی که به خاطر سن بیشترش و تجربش در سفر به کوه و کویر بیشتر می شد ازش استفاده کرد.اولش اونم جدی نگرفت و قرار شد با خود علیرضا صحبت کنه که بعد از تماس اونم ترسید و قرار شد با یک نفر با تجربه تر مشورت کنه. مهمترین مشکل بحث نا امنی برای خانمها بود.خلاصه تا شب با بقیه بچه ها هم حرف زدم . یه پیشنهاد حذف کردن خانمها بود که به خودشون هم اصل ماجرا و هم امکان حذف شدن رو گفتم. به نیروی انتظامی آران و بیدگل هم زنگ زدم و گفت مشکل امنیتی وجود نداشته و نیست. پسر ها که مشکلی نداشتند. عده ای از خانمها و آقایون گفتند که نمیان. هر کسی به دلیلی که منطقی هم به نظر می رسید.این میام نمیام ها حتی تا ساعت 10:35 دقیقه ای روز جمعه که خبر قطعی اومدن 5 تا از خانمها به دستم رسید ادامه داشت. قرار ساعت 12 بود. جمعیت ما کم شده بود از 27 نفر تقریبا 14 نفر باقی مونده بودند. و اتوبوس زیاد بود و از نظر قیمت هم صرف نمیکرد. مینی بوس ها هم چون لحظه آخر بود که بهشون زنگ میزدیم قیمت بالایی میگفتند. خلاصه بعد از کلی اینور اونور زدن یه ماشین وَن حاضر شد با یه قیمت مناسب با شرایط ما و تعداد ما و جاده ی خاکی 50 کیلومتری بسازه و بیاد. 1:30 تاخیر واقعا بد بود ولی هیچ کار دیگه ای نمیتونستم بکنم. 14 نفر آدم با کلی اسباب و وسایل توی ماشین نشستیم . ماشینی که ظرفیتش 10 الی 11 نفر هست .و به سمت کویر به راه افتادیم.

ساعت 3 کاشان بودیم . از امین چادر مسافرتی گرفتیم و به سمت آران و بیدگل حرکت کردیم. مسیر خاکی به نسبت شلوغ بود . کاروانها و ماشین های زیادی که رفته بودند و داشتند بر می گشتند و پر از موتور سوار های جوان . هر موتور سواری که می دیدم دلهرم بیشتر میشد. 2 تا از خانمها انگار چندان توجیه نشده بودند و وسط های راه که دیگه گوشی های موبایل آنتن نداد اونها هم یکمی ترسیدند. پسر ها هم طبق معمول تو این زمانها به کار روحیه دادند مشغول بودند و همش از اشرار و تیکه تیکه شدن و دعوا و اینکه نیمی تونن یا نمی خوان کاری یا کمکی وقت خطر بکنن حرف می زدند . حس و حال جالبی بود. برای اینکه فکر و خیال ها یادمون بره مثل همیشه شروع کردیم دسته جمعی شعر خوندن . از ای ایران ای مزر پر گهر گرفته تا هر شعری که به ذهن بچه ها میرسید. دم رسیدن هم برای چند لحظه دعای سمات از رادیو ماشین پخش شد. اذان مغرب بود که رسیدیم دم کاروانسرا. تا بچه ها پیاده بشن و لوازمشون رو خالی کنن با مسول کاروانسرا حرف زدیم و اطمینان داد که توی کاروانسرا به ما اتاق نمیده به هیچ عنوان. اما خیالمون رو هم نسبت به امنیت اونجا راحت کرد و وقتی گفتیم که همچین چیزی شنیدیم گفت اون جماعت خودشون مشکل داشتن و اینجا امنیت کافی وجود داره.بچه ها نمازشون رو اول از همه خوندن و وسایلشون مرتب کردن.چادر رو هم سر پا کردیم. هوا خوب بود . از سرمایی که پارسال کشیدیم چندان خبری نبود. سری اول رصد رو با چند تا از بچه ها شروع کردیم . موحد و روح الله حسابی دیگه با آسمون آشنا شدن و خیلی خوب برای بعضی از جدیدی ها توضیح میدادن. یک ساعتی آسمون رو سیر کردیم مخصوصا صورت فلکی هایی که داشتند غروب می کردند رو دیدیم . نکته جالب  وشاید کمی ترس آور  این بود که ما تنها گروه اونجا بودیم. و وقتی یه موتوری از دور پیداش شد و اومد نزدیک ما و نگاهی کرد و دور زد و رفت سمت کاروانسرا من رو واداشت تا برم چاقویی که با خودم اورده بودم رو از کولم در بیارم. وقتی از قسمت اول رصد خسته شدیم برگشتیم و شام رو کنار هم خوردیم . برای من که هیچی نیاورده بودم خیلی خوب بود مخصوصا اینکه بین خانمها و آقایون نشسته بودم و از اولویه  و کنسرو ماهی پسرها تا ساندوچ مرغ و کتلت خانمها همه چیزی در دسترسم بود.استراحت بعد از شام که تموم شد هر کسی به سمتی . البته با این تو صیه که خیلی پراکنده و دور نشند. من و چند نفر دیگه هم که رفتیم با دوربین تک چشم و گردونه آسمون بقیه سیر و سیاحتمون تو آسمون رو انجام بدیم. اسمون پر ستاره ای که واقعا آدم رو به حیرت مینداخت. مخصوصا که موتور برق کاروانسرا هم سوخته بود و هیچ نوری پیدا نمیشد.

آسمون پر از مهربونی بود . هر چند دقیقه و ثانیه ای یه شهاب بود که میدیدیم صدای شوق همه رو در می آورد. کم کم بچه ها خسته شدند و به سمت آتشی که جلال و باقر و بعضی دیگه به پا کرده بودند کشیده شدند مخصوصا که صدای تار جلال هم بلند شد. بچه ها که رفتن دوربین خودمو آماده عکاسی کردم  و من هم به بچه ها ملحق شدم. صدای تار،شب کویر، آتش و شعر خوانی احمد حسابی حال داد. یه مدتی با بچه ها بودم . هر کسی برای خودش مشغول لذت بردن از سفر بود چند تایی یه مقدار دور شدن از جمعیت و داد زدن تو کویر تاریک رو تجربه می کردند . بعضی های دیگه هم خلوت کردن و گریه کردن و هر کسی به نحوی.

بعد از یه مدت که دوباره رفتم سر وقت دوربین عکاسی خودم و یکی از خانمها،وقتی اون هم عکاسیش تمو م شد . من موندم و خلوت و خیالها  و آرامش خودم.

عکاسیم که تموم شد دوباره به حلقه دور آتش پیوستم.دیگه از ترس اضطراب خبر چندانی نبود . بچه ها که شاد و خوشحال به نظر میرسیدند. حرف ها و بحث های جالبی شد. هوا سرد شده بود. کسی دیگه از آتش دور نمیشد فقط چند تا از پسر ها رفتن تو چادر خوابیدن و جلال هم تو کیسه خوابش بیرون چادر. تا صبح آتش براه بود . سپیده ی کویر رو هم دیدیم تو سرما نماز و دیگه کم کم بچه ها می خواستن غش کنن. روشن شدن هوا رو با دیدن سایه یک شتر حس کردیم. خورشید هم طلوع کرد و چند تا عکس و جمع و جور کردن وسایل . راه افتادیم به سمت تپه های شنی . وقتی به تپه ها رسیدیم شنهای نرم و سرد رو با پا های برهنه اکثرا حس کردند که یکی از لذت بخش ترین و زیبا ترین قسمت های سفر بود . باز هم خلوت و عکس و گشت و گذار و برگشت . برگشتیم دوباره به سمت کاروانسرا که شب قبل ندیده بودیمش . داخل کاروانسرا رو هم دیدیم و کلی عکس با حالم اونجا گرفتیم و دیگه سوار شدیم به سمت قم. تنها توقفمون تو راه امامزاده هلال بن علی بود برای تجدید قوا و مثلا کیک و ساندیسی برای صبحانه. تو راه برگشت با اینکه اکثر بچه ها نخوابیده بودند مدت زیادی با انرژی همچنان به شعر خوندن و خندیدن گذشت . آخرای سفر هم که هر کسی نظرش رو میگفت .

از تفاوت های این سفر این بود که جامون تو ماشین خیلی تنگ بود و نمیتونستیم راه بریم و دور هم جمع بشیم به خاطر همین از پانتومیم خبری نبود.

جای خیلی از بچه ها هم واقعا خالی بود از خانمها و آقایون که ازشون اسم بردیم و جاشونو خالی کردیم.

حوالی ساعت 12 بود که رسیدیم قم . صحیح و سالم وبا کلی انرژی مثبت و خوش و خرم. به من که خیلی خوش گذشت هم به خاطر زیبایی های کویر هم همسفر های خیلی خوب.


 ببخشید که طولانی شد و مثل گزارشهایی که از سفر های قبل می خوندید نیست.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:31  توسط   | 

~ ~ ~
86/08/15

 

برای مخاطبینی خاص:

اونقدر عصبانیم که نمی خوام هیچی بگم.

لطفا کسانیکه مخاطب نیستند از اظهار نظر اجتناب کنند.

با سپاس

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:37  توسط   | 

~ ~ ~
86/08/11

 

روی گلم سرخ شد و ز دل من جان پرید.

دست من از یخ، سرد تر.  او دو لبش بر شکفت.

آه من، با باد رفت ، او به ته خط هم رسید.

موی پریشان نمود ، من دلم آشفته گشت.

...

 او شده افسانه ای، من ز سرم یاد رفت.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:6  توسط   | 

~ ~ ~
86/08/08

شاعری از جنس احساس دل های تپیده، شاعر درد های نگفته و گفته ،.

قیصر امین پور شاعر خاطره ها و یادهایمان  به سوی دوست رفت.

خدایش بیامرزاد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:41  توسط   | 

~ ~ ~
86/08/05

 

دلم روح شفا کرده ای میخواهد که شفایم دهد. دلم باز پرواز می خواهد.

کسی چه میداند شاید آمد. شاید روزی پیدایش شد. و جریان نسیم را با خود آورد تا به انتهای وجودم بفرستمش. تا دمی با همدمی ما هم نشسته باشیم.

سایه هایی که همیشه بوده اند بروند و آفتابی با قرص سرخ و طلایی صبح گاهان شروع به دمیدن کند تا شقایقی خونین رو زندگی را آغاز کند.

آری خودم هم میدانم سخن آشفته باید نشان درون آشفته باشد . پرت و پلا گفتنم برای امشب و فردا شب نیست برای دیروزیست که ادامه دارد. تا بلکه روزی دیگر بیاید.

ماشین زمان میرود و ما ایستاده ایم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:25  توسط   | 

~ ~ ~
86/08/05

 

سوختن و ساختن.و آیا ققنوس هم که می سوزد با خویش می سازد؟

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:12  توسط   | 

~ ~ ~
86/08/01

 

تو گویی انگار افسانه های هزار ساله برایم زنده شده اند و داستان هایی که از پی هم می آیند و میروند تا با چشم گرداندنی بخوانمشان و بخوانمشان.

ذهن افسار گسیخته تر از آن شده که بتوان مهارش کرد و سر و سامانی به آن داد .

شلم شوربای دلم تمامی ندارد.

حرف هایی که حرف نیست یا حرف هایی که که بود نبودش فرقی نمیکند. جایی برای گفتن هر دو نیست.

همان قضیه تاب بازی تکرار میشود. بالا پایین و سر گیجه و تهوعی که از بچگی از تاب بازی میگرفتم .

...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:59  توسط   | 

~ ~ ~