نشسته بر نیمه دامنه از کوهی که شاید خوبی از آن عبور کرده باشد و نظاره گر چراغ های شهری نیمه خواب و بیدار و و کسی در کنارت به یاد " همه خوابند و ما بیدار... ". سفید و نارنجی سبز و سرخ ، رنگ به رنگ و چشم می گردانی و نگاه می کنی و چشمک هایی می بینی از سوی زمین.
سخن به میان می آید از رفتن و برگشتن، بالا و پایین و هزار چرخه دوار که در زندگی زده ای.
با خود چه می کنی و چه می گویی. هیچ کدام از حرف هایت را باور نداری مگر ذره ای احتمال که شاید ...
