تبليغاتX
صریر بی صدا
86/09/30

 

نشسته بر نیمه دامنه از کوهی که شاید خوبی از آن عبور کرده باشد و نظاره گر چراغ های شهری نیمه خواب و بیدار و و کسی در کنارت به یاد " همه خوابند و ما بیدار... ". سفید و نارنجی سبز و سرخ ، رنگ به رنگ و چشم می گردانی  و نگاه می کنی و چشمک هایی می بینی از سوی زمین.

سخن به میان می آید از رفتن و برگشتن، بالا و پایین و هزار چرخه دوار که در زندگی زده ای.

با خود چه می کنی و چه می گویی. هیچ کدام از حرف هایت را باور نداری  مگر ذره ای احتمال که شاید ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:26  توسط   | 

~ ~ ~
86/09/12
 

مرور گذشته نمی دانی چه حالی می کند مرا. وقتی دو عکس را کنار هم می گذارم و نگاه می کنم تا خودم را در بین چرا هایی که در ذهن دارم بیابم، به هم می ریزم و این ذهن آشفته ام خسته تر از همیشه می شود. تصویر پیش رویم که گاهی پرده ی آینده وگاهی همان عکس های گذشته است دلم را به آشوب می کشاند. دلم می خواهد همه چیز تمام شود.حتی ثانیه ای ادامه پیدا نکند که بخواهم ادامه دهم این مسیر را . هنوز بین شکست و پیروزی مانده ام هنوز نمیدانم بازی را برده ام یا همه چیزم را بر باد داده ام . وای که چقدر سخت است این لحظات. شکست یعنی نابودی. یعنی حسرت. میدانم که راهی برای بازگشت ندارم. حتی ثانیه ای را نمی شود باز گرداند.دلم زار زار گریه می خواهد.


این متن رو چند روز پیش نوشتم . نمی خواستم کار کنم ولی خوب از سر بی متنی استفاده کردم دیگه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:26  توسط   | 

~ ~ ~
86/09/05

 

احساس پرشدن عجب احساسی است.

فریاد را آرزو دارم.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:14  توسط   | 

~ ~ ~