تبليغاتX
صریر بی صدا
86/11/23

 

کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش ....

 

پرواز نمی کردم اما پایین کوه تصویر مبهمی از قله داشتم. اما اکنون در چاه زمان، تاریکی چشم و روحم  را می خراشد.

 

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

اشتباه

 

با تکه استخوان تیزی کاسه فکر را هم بزنی ، عجب آشوبی می شود.

 

افسوس را نمی شود خورد ، باید یکباره فرو داد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:28  توسط   | 

~ ~ ~
86/11/15

 

خورشیدهای دم غروب های روزهای صاف بعد از برف و باران که سرخی صورتی سیله خورده را به یاد می آورد، من در یاد تو در حرکتم. اما به کجا به کدام سمت و به چه بهانه ؟؟؟؟

نگاه شرم زده ی خورشید آبروداری می کند و چشمهایم را فرو بسته تر می نماید. چتر قرمز و آبی آسمان روی سرم سنگینی می کند. می گردم و باز مستقیم و باز چرخشی و باز گردشی.

و پس از گذران زمان باز در همان منزل همیشگی ، اما سرمایه ای که از دست رفت.

.

.

باز هم نا تمام...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:50  توسط   | 

~ ~ ~
86/11/02

 

در این خشکیده ساغر ساقی و این بی رونق بازار می گساری،چقدر وامانده ی این تنهایی بی حاصل خویشم

در این روزگار ناراست مرد بودن و نبودن، چقدر اسیر این تنهایی بی حاصل خویشم

در این دیار همه اش سراب کسی و ناکسی، چقدر در این تنهایی بی حاصل خویشم

 

عرش ساخته ام از خویشتنم برای خویش ولی ترک بیابانی که به پای خریده ام به یادم می آورد که عرش تو بر خاک پست نشسته است.

 

کاش میشد به اندازه ی پروانه ای زیست کرد.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:3  توسط   | 

~ ~ ~