تبليغاتX
صریر بی صدا
86/12/21

 

 

تابلوی دوازدهم از آیینه زار اثر سید مهدی شجاعی، که به صورت چند قسمتی خواهم آورد.

تقدیم به همه دوستان در شرف ازدواج.


 

وصلت

صحنه به سه قسمت تقسیم شده و قسمت وسط که از دو قسمت دیگر کوچکتر است توسط دو پرده توری زیبا،از دو قسمت دیگر جدا شده. در سمت راست، عروسی پشت به پرده بر صندلی نشسته و دختران و زنان، در سنین مختلف، او را احاطه کرده اند.

در سمت چپ صحنه ، دامادی پشت به پرده بر صندلی نشسته و پسران و مردان در سنین مختلف دور  او را گرفته اند.

هنگام گفتگوی زنان، نور سمت راست وهنگام گفتگوی مردان نور سمت چپ صحنه روشن می شود.

 

سمت راست:

اولی: اصلا تو با چه معیار و ملاکی این جوان را انتخاب کرده ای؟

عروس: دوستش داشتم.

دومی: دوست داشتن که نمی شود دلیل.

عروس: ولی ، دلایل زیادی برای دوست داشتن داشتم.

سومی: مثلا؟

عروس: ایمان ، صداقت، پاکی، مهربانی، مردانگی...

چهارمی:  اینها که هیچ کدام آب و نان نمی شود.

عروس: زندگی هم که همه اش آب و نان نیست.

پنجمی: ولی بدون آب و نان هم زندگی به کلی منتفی است.

عروس: این صفات که گفتم نایاب است. آب و نان همیشه و همه جا پیدا می شود.

ششمی : این حرف یعنی جوانی و سادگی ، یعنی خامی و خوش باوری

عروس: ( با تعجب) چرا؟

اولی: برای اینکه به گفتن حلوا شیرین نمی شود.

دومی: واقعیت زندگی تلخ تر از این حرف هاست.

سومی: من خودم فریب همین حرف ها را خوردم و بدبخت شدم.

چهارمی: با حرفهای پیش از ازدواجش ، مرا سحر و جادو کردو با رفتار پس از ازدواجش مرا متنفر و منزجر.

عروس: از کجا معلوم که این شبیه آنان باشد؟

پنجمی: از کجا معلوم که نباشد؟

ششمی: مردان همه از یک جنسند و شبیه به هم.

عروس: ولی به گمان من ، او با همه متقاوت است.

اولی: گمان همگان در ابتدا همین است.

 

نور سمت راست خاموش می شود اماگفتگوی مبهم ونا مفهوم زنان، زیر صدای مردان است.

 

سمت چپ:

اولی: بالاخره گرفتار شدی؟

داماد: ولی چه حلاوتی دارد گرفتاری عشق!

دومی: پس عقلت را به طرف فروخته ای؟

سومی: کاش فروخته بود . باخته است.

چهارمی: کاش باخته بود به یغما داده است.

داماد: چه معامله ، چه قمار ، چه سرقت، هر چه هست من از وقوعش خرسندم.

پنجمی : بیچاره اگر این را هم نگوید چه بگوید؟

داماد: بیچاره نیستم ، انتخابی است که خودم کرده ام، از سر بینش و دانش.

ششمی: خوش گمانی را هم اضافه کن به این دو صفت.

اولیذلت ذلت است چه انتخاب شود چه تحمیل.

دومی: چه با دانش و بینش چه بی دانش و بینش.

سومی: چندین چراغ دارد و بیراهه می رود.

چهارمی: اتفاقا با چشم باز به چاه افتادن دردناک تر است.

داماد: این حرف ه ا چیست که شما میزنید!؟من خود سالهه به دنبال عشق و پناهی این چنین می گشتم.

پنجمی: این جستجو که با تو آغاز نشده ، پیش از تو هم همگان گشته اندوبه پوچی رسیده اند

داماد: گوهری که من یافته ام با همگان متفاوت است.

ششمی: همه گذشتگانبه همین امید آغاز کرده اند.

اولی: ولی چهار صباح دیگر، حرفهایت شنیدنی است.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:51  توسط   | 

~ ~ ~
86/12/21

 

مشهد هم تمام شد و این دفعه متفاوت با قبل، بی خداحافظی.

آن جور که میخواستم با من صحبت نکرد و جوابم را نداد ولی خوب صفایش این بود که بود و امیدوارم رنجیده از من نشده باشد.

هوای کوه بیابان بد جوری آدم را بهاری می کند . و شاید از بهار که زنده شدن است بشود مرگ زمستانی را بار دیگر به خاطر آورد که سرانجام میروی به گور اما چسان؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:6  توسط   | 

~ ~ ~
86/12/13

 

السلام علیک یا علی ابن موسی رضا

آقاجون داریم میایم پابوس

یا حق

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:1  توسط   | 

~ ~ ~