قرار نبود بروم اما اینبار هم شاید مثل همیشه دقیقه نود و این شایدِ بیایم یا نیایم خودش راهنمایی در پانتومیم امروز برای رسیدن به کلمه ی احیانا که حسین گفته بود بازی کنم . راه افتادیم حوالی ساعت ۱۰:۳۰. مقصد: محلات . مقداری پلیس راه ها معطل شدیم که یکی دفترچه راننده را گرفت و بنده خدا حالش گرفته شد و در نتیجه مقداری ناراحت. باقر را وسط راه دمِ در سر کارش سوار کردیم نزدیک دلیجان کارخانه ی تولید فرش سعید. برای خودش کسی شده است آنجا. مدیر فروش قسمتی از کارخانه و کت و شلواری که همه می گفتند این باقر است؟ ساعت ۱ بود که رسیدیم محلات و رفتیم پایین تر از سرچشمه کنار رودخانه نشستیم . چندان شلوغ نبود و نهاری و البت من و چند تن از دیگر دوستان کما فی السابق آویزان جماعت.( کما فی السابقش برای خودم بود). بعد از نهار پانتومیم بود که چند ساعتی همه را سر گرم کرد . کلمه های جالب و گاهی بازی های جالب تر. فقط خدا نکند نتوانی بازی کنی و کلمه را برسانی. بعد از پانتومیم هم صدای تار جلال مجلس آرا و دلنواز بود. لحظات آخر هم که سید طاها به جمع اضافه شد و خوب خنده ای بیشتر از قبل که باقر و محمد میهمانمان میکردند. ساعت ۵ بود که راه افتادیم . برگشت را یکی بحث سیاسی پر کرد و یکی هم پیک (سهم پول سفر) گرفتن.حدود ۷ این سفر هم با همه ی خاطراتش تمام شد.
