تبليغاتX
صریر بی صدا
87/02/26

 

قرار نبود بروم اما اینبار هم شاید مثل همیشه دقیقه نود و این شایدِ بیایم یا نیایم خودش راهنمایی در پانتومیم امروز برای رسیدن به کلمه ی احیانا که حسین گفته بود بازی کنم . راه افتادیم حوالی ساعت ۱۰:۳۰. مقصد: محلات . مقداری پلیس راه ها معطل شدیم که یکی دفترچه راننده را گرفت و بنده خدا حالش گرفته شد و در نتیجه مقداری ناراحت. باقر را وسط راه دمِ در سر کارش سوار کردیم نزدیک دلیجان کارخانه ی تولید فرش سعید. برای خودش کسی شده است آنجا. مدیر فروش قسمتی از کارخانه و کت و شلواری که همه می گفتند این باقر است؟ ساعت ۱ بود که رسیدیم محلات و رفتیم پایین تر از سرچشمه کنار رودخانه نشستیم . چندان شلوغ نبود و نهاری و البت من و چند تن از دیگر دوستان کما فی السابق آویزان جماعت.( کما فی السابقش برای خودم بود). بعد از نهار پانتومیم بود که چند ساعتی همه را سر گرم کرد . کلمه های جالب و گاهی بازی های جالب تر. فقط خدا نکند نتوانی بازی کنی و کلمه را برسانی. بعد از پانتومیم هم صدای تار جلال مجلس آرا و دلنواز بود. لحظات آخر هم که سید طاها به جمع اضافه شد و خوب خنده ای بیشتر از قبل که باقر و محمد میهمانمان میکردند. ساعت ۵ بود که راه افتادیم . برگشت را یکی بحث سیاسی پر کرد و یکی هم پیک (سهم پول سفر) گرفتن.حدود ۷ این سفر هم با همه ی خاطراتش تمام شد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:30  توسط   | 

~ ~ ~
87/02/26

بالا پایین دارد دیگر کاریش نمی شود کرد. یک روز اینجور یک روز آنجور. یک روز میریض می شوی  یک روز هیچ مرگیت نیست . فقط می مانی از چه بنالی . بالا پایین دارد دیگر.

عجب دوره زمانه ای شده است. کسی به کسی رحم نمی کند. حالم دارد از این بحث های سیاسی و نمی دانم بقیه اش چی خودمان به هم میخورد. بنده خدایی میخواهد وام بگیرد که یک مقدار گوشت و برنج بخرد آنوقت پولش از پارو بالا می رود و الخ. حالا تو هی زور بزن که بابا این حرف مفت ها چیست. یک جور تفریح شده است دیگر . مزه اش را وقتی می چشی که دوستی که می خواهد یک مقدار  ملاحظه کند را با حرف مفت هایت خسته می کنی و روح درس اخلاق رفته اش که لطیف هم شده است را می آزاری، آنوقت دو قورت و نیمت هم باقیست.( اینم از همین دست بود).(حرف مفت زن بالا خودمم و پایین همان که قرار است به خودش بگویم)

بیایید! اینهم خاطرات روزانه! حالا تو حرف مفت زن و ...ِ بزرگ ( ۳ نقطه اش را به خودت می گویم) الکی بگو بنویس.آن هم تایپ فارسی که زدن کلید هایش خودش سخت است و دوباره که نگاه می کنی می بینی نصفه حرفها را نزدی و نصف دیگر را هم غلط و بهتر که دوباره پاک و سه باره بنویسی. عجب توقعات بی جایی از آدم دارند این ملت.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:43  توسط   | 

~ ~ ~
87/02/22

یک سال گذشت.

متنی نوشته بودم که پرید. قسمت نبود.


 هیچ کسی این یک سالگی وب ما را تحویل نگرفت. خوب البته میدانم پستم مفهوم نبود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:3  توسط   | 

~ ~ ~
87/02/14

 

دم دمه های سحر است . دلم تنها مانده . صدایی نیست، نوایی نیست، اشکی نیست و شاید حتی غمی.

سکوت شب است. نمیدانم چه افتاده است در میان یاران که شور کویر به حسرت می برند و یاد  صدای زمین پیوسته به آسمان را در دل رشک .

 موج های ساحل را نمی توانم لمس کنم، طوفانیند یا آرام؟ کنارش که می ایستی آرام است انگار لبخندی دارد  ولی درونش که پا می گذاری میکوبدت به ساحل، با درد بسیاری که در دل دارد. همه قوت آبهای پشت سرش را جمع کرده . اما باز هم مهربان است، بسیاری را فرو می خورد و تنها کوچکی از این تلاطم را در بغضی فرو داده به تو می سپارد. عجب دلی دارند این آبها و بی جهت نیست که خاک در تماس با دریا ریز ریز شده است.

حتی اکنون که خنده هایت شاید آن سنگینی را نداشته باشد گاهی دلم را چون سنگ می کوبد چرا که همسان قبل است . کاش میشد طرز خنده هایت را عوض کنی تا شادی شادش را و تظاهر به شادیش را می فهمیدم. اما شاید بیهوده باشد این آرزو چون باید  مرد باش ی تا بفهمی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:0  توسط   | 

~ ~ ~
87/02/09

 

من آسمانم تکه ای از ابر هم نداشت ، اماهم اکنون آماده ی گریستن است.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:29  توسط   | 

~ ~ ~
87/02/06

 

۲۵ بار دور خورشید گردیدم اما خورشید را ندیدم

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:56  توسط   | 

~ ~ ~