تبليغاتX
صریر بی صدا
87/03/21

 

گیر و دار زندگی آدم ها رو از خیلی چیز ها خسته می کنه. بعضی هام از سر شکم سیری میرن هی این در اون در میزنن بلکن تفریحی چیزی پیدا کنن. خوب بعضیام کلاسشون بالاست میرن کتاب می خونن امان از اینکه برن کتاب های اندیشه ای بخونن. کتاب های دینی بخونن. اوه اوه خر بیار باقالی بار کن . میشن فیلسوف علامه. شایدم پیامبری چیزی. بعضی هام از سر مشکلات دنبال این چیزا میرن . چون احساس میکنن باید با دیگران فرق کنن. تو تاریخ فلسفه و اندیشه و دین و مذهب از این آدم ها زیاد داشتیم و داریم و خواهیم داشت. خلاصه تو این یه ذره زمین خدا حسابی  یک بلبشویه که بیا ببین.   تی آتریه برا خودش.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:23     | 

~ ~ ~
87/03/18

 

درست است که "لا یوم کیومک یا ابا عبدالله" ولی مگر از اینکه در برابر غیرت خدا ناموسش را زدن مصیبت بزرگ تری هم هست . به قطع می گویم که نیست . چرا که مصیبت بزرگ در شام بود شامی که دختر حسین پرسید عمه کنیز یعنی چه؟

برای فاطمیه باید مرد. دق کرد و مرد.  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:47     | 

~ ~ ~
87/03/14

امام. بچه که بودم بعضی ها به جای امام می گفتن آقای خمینی و من لجم می گرفت. امام یک چیز دیگر بود. هیچ وقت برای من یچه حتی این لفظ امام با امامی که برای ائمه بکار می بردیم هم معنی نشد . هیچ وقت این در ذهنم پیش نیامد که این امام همان امام است نه.

خمینی برای من که هیچ وقت از نزدیک ندیدمش یک آرزو بود چون خیلی مهربان روی سر بچه هایی که به زور نزدیکش می بردند دست میکشید. همیشه اخم داشت و کمتر دیده میشد بخندد اما با بچه ها انگار مهربانتر بود. این را بعد ها فهمیدم کسی که دنیا زیر دستانش جابجا می شد، اینقدر مهربان روی سر بچه ها دست می کشید و من در این آرزو ماندم. آن شبی که گفتن امام به آسمان ها رفت من در این آرزو ماندم که امام را ببنیم از نزدیک. نزدیکترین باری که امام را دیدم خوابیده بود لای لحاف سپید . آرامِ آرام. خودش گفته بود با دلی آرام و قلبی مطمئن و... آن بالا خوابیده بود و عمامه مشکی اش روی سینه اش. اما صورتش پیدا نبود . من همیشه میخواستم صورت امام را از نزدیک ببینم. همه مردم انگار بخاطر اینکه صورت امام را نمیدیدند خودشان را میزدند ، گریه می کردند و شمع روشن کرده بودند. صبح که شد امام دیگر رفت به سوی جایگاه ابدی  که آرام بخوابد. 

  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:7     | 

~ ~ ~
87/03/10

 

24ساعت آخر با همه امکانات . اکازیون. شرایط ویژه.

سوال اول اینکه به نظرتون این از اون زمانهایی هست که نمیخواید بگدره و زود تموم میشه یا نه از زمان هایی که باید بگدره و نمیگذره. این خودش بستگی داره به اینکه برنامه داشته باشید براش یا نه، و این بر میگرده به طول زندگیتون که با برنامه بودید یا نه؟.

اما من. نمی تونم بگم همه کارام الله بختکی بوده نه . همین که برا یه سری چیزا انتظار میکشیدم یعنی یه نگاهی به آینده داشتم اما چون این نگاهه خیلی وقتا درست از آب در نمی مده برا همین انتظارم انتظار سخت بوده یعنی زمان نمیگذشته. اما خوب همین بی برنامگی تو طول جریان زندگی بعضی وقتا باعث می شده که سرم خیلی شلوغ بشه و نفهمم چه جوری گذشت.

شاید بازم مثل همیشه بهترین راه حل سفر باشه . هم اینکه یه فایده داشته یه سری جا ها رو می بینی بعضی خاطرات زنده می شن و یه سری چیز یاد میگیری و مهمتر اینکه زمان تو سفر راحت تر میگذره مخصوصا اگه همچی بر وفق مراد باشه( البته بگم من خیلی وقتا تو سفر هم میخوام تموم بشه ) سفر با تند رو ترین وسیله رو انتخاب می کنم با کمترین محدودیت . بعد برنامه سفر رو تنظیم میکنم . مطمئنا یکی از جاهاش اماکن زیارتیه بعد هم جاهایی که ندیدم توی همین زمین خدا، دیدن زمین از بالای جو سفر به آسمونا رو میدارم برا همون دنیا . حتما یه غار میرم تو دل زمین و یه کوه و یه دریای آبی آبی که کفش پیدا باشه و تو یه سطح وسیع عمقش زیاد نباشه تا بتونم راحت شنا کنم . خنکای جنگل و بوی مخصوص چوب ها و برگ های جنگلی که خیسند رو تجربه کنم ( پیپ اینجا خیلی حال میده با یه جوجه مشتی) .

 می خوام آخرش بشینم برا خودم یه جای خوب اما تنها و انتظار لحظه های آخر و بکشم . فکر میکنم خیلی سخت باشه تا این ثانیه ها بگذره.

فقط می دونم، اینکه قرار هر چیزی به یه تَهی برسه باعث گذران اون اتفاق و زمان ها میشه و انتظار برای به ته رسیدن، این رسیدنو سخت می کنه.


حسب الامرزده شد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:26     | 

~ ~ ~
87/03/03

خسته تر از همیشه و چشم هایی به سوی آینده. چشم هایی که پاک نیستند و دل را مشوش می کنند.

صورت مثالی نماز.

فرقت از یار.

 حدیث نفس می کنی. رقیب را چه می نمایی؟. باز فریادی فرو خورده . باز فکرهای پیچیده و کلاف سردر گم ذهن.

جنگ است یا کش و قوس؟ دعواست یا مناظره ؟ منی که اندر درون نشسته و هر دمی سازی کوک می کند وتو رقاصه ی محفل . اسباب طرب براه است و صدای سوز چه غمگنانه می سراید.

با خود خلوتی، بایستی.

حرامیان صف به صف به خنجر برهنه نشسته اند و منتظر صدایی از حنجرت.

 دلزده نشسته ام. جرعه نوشٍ آهی...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:54     | 

~ ~ ~