بی حوصله ی حتی خودم!
راهی است پر از هزار افسون بد چشمان و تنگ نظران. دل به حضرت یار باید سپرد و ان یکاد در فراز.
شکر باد رسیده دادار نیک را.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:36 
|
تک درختچه نشسته در کویر وحشت انتظارم. خشک تر از همیشه و تشنه تر. بی هیچ سایه ای .
احساس میکنم چشم هایم چون پای شتران بیابان گرد کبره بسته اند. دهانم طعم خاک به خود گرفته و تنهایی را مز مزه می کند.
باد شن های داغ بیابان را سوهان روحم کرده است.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:53 
|
شب ها همه ساکتند و نیمه هایش آرام تر. سکوت شب چه پاسخی است بر فریادت؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:50 
|
واژه های آهنگین و خیالهایم را می خواهم بسپارم به باد تا برای مردمان آینده قصه ی پر غصه بسازد.
کنار رود فکرم می نشینم نگاه مبهوتم را می دوزم به جریان تصویرهای ذهنیم . ایستاده ام بی بال و چشم دوخته به پرواز پرندگان مهاجر. افق باز سرخ و ارغوانی شده و دلم این بار انتظاری دور را با خودش به دنبال می کشد. سنگین است و طاقت فرسا. آفتاب گرم تابستان پوستم را غرق عرق کرده و سلول های درونم را خشکیده ی هوای تنفس. باد هم خنکایش را از صورتم دریغ می کند. راه ها نه ته دارند و نه سر.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:29 
|