تبليغاتX
صریر بی صدا
87/05/29

 

خرقه پوش آسمان جل را عشق است که روزگار می گذراند به دویدن در پی خورشید. ساقی در میکده خود  چشم فرو بسته به این ایامی چند. اما لب جوی را خوش است که بنوشی و گذر عمر ببینی.

فارقی باید جست.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:34     | 

~ ~ ~
87/05/13

۲ سال پیش همچین وقتی رفتیم عمره دانشجویی. یه خاطره از اون زمان:

آخرین بار که میروی  گنبد سبز را ببینی و تکه زمین خاکی پر از غم سرشار از نور بقیع را نظاره کنی هنوز دلت چندان باز نشده است. فریاد و سنگینی در دل احساس می کنی که انگار خالی نشده است. به خواب و خیال می گذشت انگار.

و حرکت به سمت مکه. مسجد شجره باید همه چیز را تمام بکنی فارغ از همه دنیا و دنیایی ها . دل نگران جواب لبیک . که آیا می آید. تو لبیک می گویی اما چه خواهد گفت. اجازه ورود میدهد یا نه؟ این همه راه آمده ای و تو را کشانده که بگوید نه، داخل نشو ،اینجا حرم من است و جای ناپاکان نیست؟ چه خواهد شد؟ اگر چیزی نشنیدی چه می کنی؟

می آیی می نشینی که همراه همه لبیک بگویی و صدایش کنی. گفتیم و چند بار تکرار کردیم و با هر بار تکرار نگران تر از بی جوابی. ولی انگار نمی خواهد میهمانش را که این همه راه آمده دست خالی بر گرداند. دست رد به سینه اش نمیزند .او نیز صدایش می کند. نه تو راکه همه آن همه جمعیتی که لبیک میگفت را صدا کرد.

صدای اذان آمد . و خدا داشت بنده هایش را صدا می کرد و پاسخ لبیک گفتنشان را میداد.آبی بود بر آتش دلهره ی جان. گفتگو و صحبت با خدا . حرکت به سمت خانه اش. حرم امنش . وعدگاهش و...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:30     | 

~ ~ ~
87/05/10

ـــ دایره های ناقصی که از مغزت شروع می شود  و بالا میرود مارپیچ و تا اینکه محو میشوند و یکی دیگر از نو . کله که دود میکند معمولا سوت هم میکشد. سوتی که نمی دانم صفیر چیست و تا انتهای مغزت را میسوزاند. و اصلا همین سوت است و سوختن که دود را از کله آدم بلند میکند.

ـــ باز از بیکاری به سرم زده است و کتاب خوان شده ام. دو رمان و یک ترجمه که داستان کوتاه است. کمی از احساس بیهودگی آدم میکاهد.

ـــ جنگل هست اما درختانش همه خشکند. خشک خشک. و تنه های درختان پر از تیغ های درشت و کوچک. تاریک است اما داغی سوزانی پوست را می ترکاند. گه گیجه گرفته ام.

ـــ دلت می خواهد بازی کنی اما با چه ؟ ...

ـــ یه جور احساس مزخرف که با ناتمام گذاشتن جمله ها می شود بقیه حرفهای نگفته را زد. خوب اگر نگفتنی است نزن. چرا مسخره بازی در می آوری؟

ـــ بعضی حرف ها را نمی شود زد، اما تنها به اندازه سه نقطه ای سر میریزند از کاسه درون.

ـــ باز هم لوس بازی های همیشگی.


با اینکه گاهی خیلی سخت میشه ولی از اینکه یکی می خواد کسی دیگه رو ادب کنه گاهی  حال میکنم. بعضی وقت هام خندم میگیره. در هر صورت از هر چیزی باید استفاده کرد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:29     | 

~ ~ ~