ـ اسب خیال را چهار تخت راندیم به سوی نا کجا آباد، غافل که پای زمان راه خودش را می رود.
ـ سیم های دلم با ثانیه ها پاره می شود. آهای عقربِ ه ها چرا دم کج می کنید برایم.
ـ سیل می آید از آه هایم و کاش هایم. سیل هم، چون آتش زندگی را می سوزاند.
ـ دندان هایم را گره می زنم به هم که قفلی باشد بر خروجی دلم تا سکوت، دیوانه وار دیوارهای شیشه ای وجودم را تا نهایت تنفس بالا ببرد.
