خاطره ام پر است از غبار های ذهن طوفانی سال های طولانی کبیسه .
صبرم سنگ شده است، سنگ آتشزنه.
خاطره ام پر است از غبار های ذهن طوفانی سال های طولانی کبیسه .
صبرم سنگ شده است، سنگ آتشزنه.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:25 
|
حرف هایم دم زبان کوچکم گیر کرده اند و همان جور به دار آویخته.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:23 
|
دلت می خواهد رنگ آسمان را نگاه کنی اما نمی دانی کجایش را ببینی. قاصدکی با پرهای نرم نازکش آرام می آید چنان خط زمختی بر صفحه تصویرت میکشد که انگار کلا همه جا را خط خطی کرده اند. خوب معلوم است یک ذره خاک هم به خوبی میتواند برایت رنگ قهوه ای در لیوان آب درست کند، احتیاج به یک عالمه گند زدن وجود ندارد.
چاه پر شده از برف های زمستانی سرت را باید لای برف کنی.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:28 
|
نوشتن های گاه بی گاه هم ته کشیده کلماتمان خشکیده و علی سنتوری شده بازی ذهن. حالا توی معتاد و غیر معتاد باید به همان اسباب بازی های همیشگی دلت را خوش کنی و گذران عمر. چرت و پرت است دیگر شاخ و دم که ندارد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:9 
|
چشم های خسته ام وزنه ی سنگین سرم شده اند تا خم شود. پایین بیافتد حالا به هر سمتی که شد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:27 
|
شعری از یوسفعلی میر شکاک:
سلام بر تو ای جنون که میدهی فراریم/ از این حصار دل شکن به جاده می سپاریم
هزار بار برده ای به باد ها سپرده ای / دوباره خسته دیده ای بدست خود حصاریم
جنون بیا رها مکن که عقل بشکند مرا / بدست کهنه خصم خود چگونه میسپاریم
غریبه ام هنوز هم اگر چه دست دوستان / چو مار میخزد برون ز آستین به یاریم
همیشه بیم داشتم که گر زپا در افکند / زمانه ام بدشمنی زخاک بر نداریم
زخاک بر نداشتی نمانده جای آشتی/ چه بیهوده است این که سر به شانه میگذاریم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:49 
|