تبليغاتX
صریر بی صدا
87/12/30

 

خوشی را داشتند تقسیم می کردند،هسته تلخ هلوی خاطراتش به ما رسید.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:43     | 

~ ~ ~
87/12/23

 

آفتاب جنوب که به کله ات می خورد، پسینه های مغز در قل و قل کاسه سر، بالا و پایین میرود.

در زیر لحاف تکه تکه آسمان ، چشمانت مور مور نوازش چشمک های بالایی است و تو گنجشک درخت خیال و خاطره. نمی دانم این شب های مرور خط های صفحه ی ذهن به هزار و یک شب خواهد رسید،با این روز های کشدار شک و تردیدش؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:21     | 

~ ~ ~
87/12/14

 

ـــ بدور بادمان منجر شد به رفتن به شهری کثیف و یحتمل باز به جایی دیگر که نباشیم تا چندی.  نباشیم همچنان که نبودیم.

ـــ فصل عزا تمام شد اما نویسنده دوست دارد سیاه جامگان حروف به هم چسبیده را همچنان در بر ذهنش داشته باشد. کلماتی تنها بسان چشمان وق زده آواز خوان نابهنجار مرداب ذهن.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:11     | 

~ ~ ~
87/12/02

 

قمار بلد نیستم اما میدانم که برگ برنده اش آس دل بود که آن هم سوخت شد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:25     | 

~ ~ ~