تبليغاتX
صریر بی صدا
88/05/25

 

کسی را می خواهم برایم داستان بخواند داستان از ان دور ها . تا دور شوم. آخر دارم دور میشوم . نمیدانم دیر یا زود اما دور میشوم.

داستان آن دره های همیشه سایه و تا نیمه تابستان پر از برف. داستان آدم های دهاتی و ساده. داستان آبی های همیشه جاری بهار از چشمه ها و آسمانهای بعد از بارش.

دلم میخواهد داستان سفر کردن برایم بخواند قصه گو. داستان سفر قوی آسمان تابستان.

خسته ام از تاب و گرمای داغ این روز ها .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:40     | 

~ ~ ~
88/05/22

 

عجب روزگاریست. چرخ و چرخ، گردونه گردونه ، بالا بالا ، پایین پایین.

بی ربط : اونقدر سر حرفش واینساده بود که حتی بش بگم دیدی همون شد که میگفتم و تو هی میگفتی نه!

 باز هم بی ربط: انبوهی از پوچ ها هیچستانی برایمان ساخته که در زندگیه در آن غوطه وریم.وای که این هیچ ها خاطره هایی باشند و تو آدم زندگی با گذشته ها.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:47     | 

~ ~ ~