تبليغاتX
صریر بی صدا
88/08/06

 

سپرده ام خودم را به خدای باران، به خدای باد ، خدای خاک و خدای دریا. سپرده ام که برایم سوغات بیاورد از آن بالا. سپرده ام که ببینم این سفر چقدر قرار است طولانی شود. من مانده ام و سایه ای که به جاده، غروب را نقاشی می کند.

امروز دلم را سپرده ام که بسپارد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:11     | 

~ ~ ~