زلالی آسمان را از یاد برده ام ، صفای آب را و طراوت باد . ریز دانه های شنی حوادث روزگار صورت بی حفاظم را حسابی دست ساب خود کرده است و چشم ها بی پاسخ، که بغض در گلو و حتی پایین تر در انتهای سیاه خانه ی دل جا خوش کرده است. نگاهم از روی دو خط ریل خیال به گذشته و آینده سفر می کند و با دستانی پر از ترس برایم سوغات می آورد.
انبوه پیچک های ریسمان شده پای دلم را از بالا رفتن باز می دارد. حتی واژه ها با ذهنم خداحافظی کرده اند.
...