تبليغاتX
صریر بی صدا
87/11/02

شعری از یوسفعلی میر شکاک:

سلام بر تو ای جنون که میدهی فراریم/ از این حصار دل شکن به جاده می سپاریم

هزار بار برده ای به باد ها سپرده ای / دوباره خسته دیده ای بدست خود حصاریم

جنون بیا رها مکن که عقل بشکند مرا / بدست کهنه خصم خود چگونه میسپاریم

غریبه ام هنوز هم اگر چه دست دوستان / چو مار میخزد برون ز آستین به یاریم

همیشه بیم داشتم که گر زپا در افکند /  زمانه ام بدشمنی زخاک بر نداریم

زخاک بر نداشتی نمانده جای آشتی/ چه بیهوده است این که سر به شانه میگذاریم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:49     | 

~ ~ ~