شعری از یوسفعلی میر شکاک:
سلام بر تو ای جنون که میدهی فراریم/ از این حصار دل شکن به جاده می سپاریم
هزار بار برده ای به باد ها سپرده ای / دوباره خسته دیده ای بدست خود حصاریم
جنون بیا رها مکن که عقل بشکند مرا / بدست کهنه خصم خود چگونه میسپاریم
غریبه ام هنوز هم اگر چه دست دوستان / چو مار میخزد برون ز آستین به یاریم
همیشه بیم داشتم که گر زپا در افکند / زمانه ام بدشمنی زخاک بر نداریم
زخاک بر نداشتی نمانده جای آشتی/ چه بیهوده است این که سر به شانه میگذاریم
