من در اين باديه بيمار عطش بودم و انگارلب درياي توام
و کويري خشک مرا گرداگرد پوشانده بود
و خيالي و سرابي که هست چشمه ي آب
دلم اما تهش قرص نبود
زير پاي چشمانت مرا آويختند
لگد صندليش مال تو بود
نه کمندي
نه سر زلفي
نه همان قامت سروي
تو بودي و خودت
آن کوير سوزان و بيرحم
آن کوير سوزان و بيرحم گرداگرد
و من بيمار عطش