تبليغاتX
صریر بی صدا
87/02/14

 

دم دمه های سحر است . دلم تنها مانده . صدایی نیست، نوایی نیست، اشکی نیست و شاید حتی غمی.

سکوت شب است. نمیدانم چه افتاده است در میان یاران که شور کویر به حسرت می برند و یاد  صدای زمین پیوسته به آسمان را در دل رشک .

 موج های ساحل را نمی توانم لمس کنم، طوفانیند یا آرام؟ کنارش که می ایستی آرام است انگار لبخندی دارد  ولی درونش که پا می گذاری میکوبدت به ساحل، با درد بسیاری که در دل دارد. همه قوت آبهای پشت سرش را جمع کرده . اما باز هم مهربان است، بسیاری را فرو می خورد و تنها کوچکی از این تلاطم را در بغضی فرو داده به تو می سپارد. عجب دلی دارند این آبها و بی جهت نیست که خاک در تماس با دریا ریز ریز شده است.

حتی اکنون که خنده هایت شاید آن سنگینی را نداشته باشد گاهی دلم را چون سنگ می کوبد چرا که همسان قبل است . کاش میشد طرز خنده هایت را عوض کنی تا شادی شادش را و تظاهر به شادیش را می فهمیدم. اما شاید بیهوده باشد این آرزو چون باید  مرد باش ی تا بفهمی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:0  توسط   | 

~ ~ ~